اى موش ! ديوان خواجه حافظ نزد بنده هست خواهى در باب نمك خورى و و صافى و راستى با يكديگر فالى باز كنيم ؟ .
موش گفت :
بسيار خوبست ! .
گربه كتابرا برداشت و نيت كرد كه آيا موش اين وعده سفره كه با من كرده است راست و يا دروغ است و يا اينكه مكر و حيله كرده است :
كتاب را باز كرد اين غزل آمد :
نقد صوفى نه همين صافى بيغش باشد * اى بسا خرقه كه شايستهى آتش باشد
صوفى ما كه ز ورد سحرى مست شده * شامگاهش نگران باش كه سر خوش باشد
خوش بود گر محك تجربه آيد بميان * تا سيه روى شود هر كه دروغش باشد
چون اين فال را بآهنگ شهناز بر خواند ، يافت كه موش درغ ميگويد ، موش نيز از اين معنى متفكر شده گفت : عجب فالى بموافق دروغ آمده است ! .
گربه گفت :
اى موش ! تو در اين فال چه ميگوئى ؟ .
موش گفت :
اين فال را به نيت مشوش برداشتهيى ، بايد بنده خود نيت كنم تا چه برآيد .
گربه گفت :
خوبست شما نيت كنيد .