تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 130

مساهمون:

ص١٣٠
اى موش ! ديوان خواجه حافظ نزد بنده هست خواهى در باب نمك خورى و و صافى و راستى با يكديگر فالى باز كنيم ؟ . موش گفت : بسيار خوبست ! . گربه كتابرا برداشت و نيت كرد كه آيا موش اين وعده سفره كه با من كرده است راست و يا دروغ است و يا اينكه مكر و حيله كرده است : كتاب را باز كرد اين غزل آمد :
نقد صوفى نه همين صافى بيغش باشد * اى بسا خرقه كه شايسته‌ى آتش باشد
صوفى ما كه ز ورد سحرى مست شده * شامگاهش نگران باش كه سر خوش باشد
خوش بود گر محك تجربه آيد بميان * تا سيه روى شود هر كه دروغش باشد
چون اين فال را بآهنگ شهناز بر خواند ، يافت كه موش درغ ميگويد ، موش نيز از اين معنى متفكر شده گفت : عجب فالى بموافق دروغ آمده است ! . گربه گفت : اى موش ! تو در اين فال چه ميگوئى ؟ . موش گفت : اين فال را به نيت مشوش برداشته‌يى ، بايد بنده خود نيت كنم تا چه برآيد . گربه گفت : خوبست شما نيت كنيد .