ساعتى كه از يكديگر جدا شدهييم آرام نگرفتهام ، و اين شعر را برخواند .
دوستان چون برگهاى غنچه از يك خلوتند * تا جدا گردند از ديگر پريشان ميشوند
بارى اى موش ! بكجا رفتى ؟
موش گفت :
رفتم كه به جهت شهريار ، كلوچه قندى و يخنى بياورم .
گربه گفت :
آوردى ؟ . .
موش گفت :
اى شهريار معذورم بدار كه در خانه اطفال خورده بودند و چيزى بهم نميرسيد ، چون بنده مدتى مديد در خدمت شما بودم اطفال گمان كرده بودند كه من جائى بمهمانى رفتهام و آنها خورده بودند ، چند نفر را بازداشتم كه برهيى بكشند ، اول دل و جگرش را قليه سازند تا شهريار ناشتائى كند ، آنگاه تتمهى او را صرف چاشت و شام بكنند و قدغن شده كه يك ران راستش را قورمه نمايند و ران ديگر را يخنى سازند و تتمهى او را چلوكباب بسازند ، و تا مدتى مديد در مقام تعريف و هر لمحهيى تمسخر و ريشخندى مينمود .
گربه گاهى از جهت خام طمعى با خود ميگفت اگر چه مدتى صبر واقع مىشود ، اما عجب سفره رنگينى خواهد كشيد و جاى دوستان و عزيزان خالى خواهد بود .
و گاهى ميگفت كه مكر و حرامزادگى موش زياده از آنست ، زيرا كه تزوير و حيله جبلى ذات شريف اوست ، ميترسم كة انتظار بكشم و عاقبت چيزى در جائى نباشد .