گربه گفت :
بيان كن تا بشنويم !
موش گفت :
آب گردكان را اگر كسى بر چشم چكاند هرگز نابينا نشود ، پوست گردكان خشكرا يكجفت چكمه است لايق پاهاى مبارك شهريار كه در روز برف و باران اگر از منزل خود ارادهى مطبخ و گوشه و كنار خانه كنى در پاى مباركت كشى كه اقدام شما از رطوبت محفوظ مانده گلآلوده نشود ، اين نكته پردازى در شاهنامه خواندهام كه رستم داستان كلبهى ديو سفيد مازندران را پيمانهى شراب خود ساخته بود ، بنده نيز از روى شوخى پوست گردكان را بنقرهى خام گرفته پيمانه شراب ساختهام ، عجب تحفهييست اما چه فايده كه شهريار صائم است و گرنه برسم ارمغان به خدمت مياوردم و در عالم شوخى اگر شهريار را ميل ببازى افتد چند عدد گردكان را از نشيب بفراز و از فراز بنشيب اندازم و غلطيدن آنها شوق و و رغبت تمام دارد .
شعر
صبحدم بقال بگشايد برويم گر ، دكان * من ز بهر گردكان گردم بگرد كردكان
ما دو شخص از بهر تحفه روز و شب اندر طواف * من بگرد گردكان و جوهرى بر گردكان
گربه گفت :
اى موش بيهوش ! سرما خورده را برودت هوا و سرما به كار نميآيد ، و تشنهى آب را در تلاطم دريا و غدير سيراب نميسازند صنعت و بازى گردكان بچه كار من ميآيد ؟ .