موش دانست كه گربه گرسنه است ، گفت :
اى شهريار ! ديروز ران راست گنجشكى را يخنى كردهام چند قرص كلوچه قندى با آن ذخيره كردهام ، هر گاه شهريار مرا مرخص ميفرمايد بروم و آن را بياورم ! .
گربه را ناخن خيال در يخنى پخته فرور رفت و زمام اختيار از دست بداد ، در اين مقام لسان حال موش به اين بيت گويا بود :
عنان من كه رها ميكنى نميدانى * كه با هزار كمند دگر بدست نيايم
موش خود را از دست گربه رها كرد و خويش را در سوراخ خانه انداخت ، تنى چون برگ بيد لرزان و دلى چون صيد خورده بسنان ، با خود گفت كه ديگر روزها از خانه بيرون نروم تا شب در آيد ، و شب آرام نگيرم تا صبحدم در آيد ، ساعتى آرام گرفت و بعد از آن بتنعم و چيز خوردن مشغول شد و بعد از زمانى اين بيت بر خواند :
اى دل ز دست دشمن چون يافتى رهائى * فارغ نشين كه روزى عمر دوباره يا بى
گربه آنشب و روز منتظر و مضطرب و حيران ، گاه ميگفت كه اگر موش نيايد چه خواهى كرد و چه تدبير خواهى ساخت و اين شعر ميخواند :
با اين همه عقل و دانش و بينش و هوش * ناياب بشد دست و زبان ديده و گوش
بستى لب و چشم خويش ، گشتى خاموش * حيران و پريشان دلى از حيلهى موش
و گاه با خود ميگفت البته خواهد آمد و چون در جمع كردن سفره و صحن