گربه گفت :
چون من اين سخن شنيدم ، باريكهى فنائى رسيدم و دست از مال و نعمت دنيا كشيده و از روى نياز مهر بربريدم و در زاويه قناعت پاى در دامن شكيبائى كشيدم و از صحبت خلائق دورى گزيدم و در شاهراه يتوكل المتوكلون نشستم و به تنهائى بسر بردم و دست در آغوش صبر نموده و شكيبائى پيشه گرفتم ، كه در اين باب گفتهاند :
شعر
اى برادر خو به تنهائى چنان كن متصل * كز خلائق با كسان صحبت نباشد غير دل
اى موش تو نيز دست از مال مردم كوتاه كن ، صبر و قناعت را تحمل نما و بردبارى را پيشه كن تا اثر پرتو شعشعهى آيه :
فَاصْبِرْ صَبْراً جَمِيلًا
، و نسيم فضل حديث : الصبر مفتاح الفرج ، بر روزنهى دل و دماغ تو لامع و ساطع گردد .
موش گفت :
اى شهريار ! عجب دارم از علم و فراست و كياست شما ، گاهى چيزى چند بيان ميكنى كه در آن ريا و مكر و دروغ ظاهر مىشود .
گربه گفت :
بگو آنچه حمل بر دروغ ميكنى كدامست ؟
موش گفت :
للّه الحمد و المنه كه شهريار طالب علم است ، مگر بمفاد آيه قرآن مجيد
لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ
چرا آنچه ميگوئى بجا نميآورى ؟
گربه گفت :
آنچه بايد بجا آورده شود كدامست ؟