بيد از ترنج پرسيد كه تو كيستى ؟ گفت مرا ترنج گويند .
بيد در جواب گفت :
شعر
نصيحت گويمت از من نرنجى * چه راحت از تو حاصل كه ترنجى !
جغد گفت :
من اين وضع را ديدم ، از سير باغ و بوستان گذشتم و بسير گلستان پرداختم .
گل سرخ را ديدم بر تخت زمرد تكيه زده ، از قطرات ژاله در گرانمايه بر گوش افكنده ، جواهرى گوناگون بر روى بساط زبرجد سبز ريخته .
و گل زرد را ديدم بمثابهى طلاى دست افشار بر آفتاب حيات آميخته ، بر چهرهى گلستان رنگارنگ انداخته و سنبل را ديدم بسان گلعذاران زلف را از بن هر موى با چندين دل عشاق آويخته .
و سوسن و نرگس را ديدم كه زبان بتعريف باغ گشوده .
و قصرى در آن باغ بود كه كيوان را از رشگ او در دل داغ بود .
من پرواز كردم و بر بام آن قصر نشستم تا زمانى تماشا كنم ، باز گشتم و از كنگرهى قصر نگاه كردم و بمفاد ليس فى الدار غيره ديار اثرى از آثار آنها نديدم ، همين است كه مىبينى ، ديگر چه گويم از بيوفائى روزگار بىاعتبار و گلهاى ناپايدار !
شعر
چو بلبل دل منه بر شاخ گلذار * كه گريى عاقبت بر خويشتن زار
هر آن قصرى كه سقفش بر ثرياست * چو نيكو بنگرى ويرانهى ماست
چون بوستان را چنان ديدم ، از آن روز در خرابه جا گرفتم و دست از آبادى برداشتم .