شيشه تقوى
از بسكه زدم بشيشهء تقوى سنگ * وز بسكه به معصيت فرو بردم چنگ
اهل اسلام از مسلمانى من * صد ننگ كشيدند ز كفار فرنگ
رنگ و بوى وفا
يكچند ميان خلق كرديم درنگ * ز ايشان بوفا نه بوى ديديم نه رنگ
آن به كه ز چشم خلق پنهان گرديم * چون آب در آبگينه آتش در سنگ
ننگ اهل دوزخ
در چهره ندارم از مسلمانى رنگ * بر من دارد شرف سگ اهل فرنگ
آن رو سيهم كه باشد از بودن من * دوزخ را ننگ و اهل دوزخ را ننگ
1190
آسوده دلى
در مدرسه جز خون جگر نيست حلال * آسوده دلى در آن محالست محال
اين طرفه كه تحصيل بدينخون جگر * در هر دو جهان جمله و بال است و بال
غنى و محتاج
« 1 » عمريست كه تير زهر را آماجم * بر تارك افلاس و فلاكت تاجم
يك شمه ز مفلسى اگر شرح دهم * چندانكه خدا غنى است من محتاجم
حوصله عالم
غمهاى جهان در دل پر غم داريم * وز بحر الم ديده پر غم داريم
پس حوصلهء تمام عالم بايد * ما را كه غم تمام عالم داريم
عمر تباه
افسوس كه عمر خود تباهى كردم * صد قافله گناه راهى كردم
در دفتر ما نماند يك نكته سفيد * از بس بشب و روز سياهى كردم
هامش
( 1 ) نظير مضمون شعر دوم اين رباعى در شعر واعظ قزوينى است كه بغلط آن را بصائب نسبت دادهاند و در صلابت و زيبائى با شعر بهائى طرف نسبت نيست .به زمين برد فرو خجلت محتاجانم * بىزرى كرد به من آنچه بقارون زر كرد