عالم كون و فساد
با دل گفتم به عالم كون و فساد * تا چند خورم غم تنم از پا افتاد
دل گفت تو نزديك بمرگى چه غمست * بيچاره كسى كه ايندم از مادر زاد
حكمت و فلسفه
اى در طلب علوم در مدرسه چند * تحصيل اصول و حكمت و فلسفه چند
هر چيز بجز ذكر خدا وسوسه است * شرمى ز خدا بدار اين وسوسه چند
صلاى وحدت
خوش آنكه صلاى جام وحدت در داد * خاطر ز رياضى و طبيعى آزاد
در منطقه فلك نزد دست خيال * در پاى عناصر سر فكرت ننهاد
علم رسمى
ديدى كه بهائى چو غم از سر وا كرد * از مدرسه رفت و دير را مأوا كرد
مجموع كتابهاى علم رسمى * از هم بدريد و كاغذ حلوا كرد
قصهء عاشقان
او را كه دل از عشق مشوش باشد * هر قصه كه گويد همه دلكش باشد
تو قصهى عاشقان همى كم شنوى * بشنو بشنو كه قصهشان خوش باشد
سررشتهء روشنى
تا نيست نگردى ره هستت ندهند * اين مرتبه با همت پستت ندهند
1150
چون شمع قرار سوختن گر ندهى * سر رشته روشنى بدستت ندهند
حسن عمل
فردا كه محققان هر فن طلبند * حسن عمل از شيخ و برهمن طلبند
از آنچه درودهيى جوى نستانند * وز آنچه نكشتهيى بخرمن طلبند
درگه دوست
بر درگه دوست هر كه صادق برود * تا حشر ز خاطرش علائق برود
صد ساله نماز عابد صومعهدار * قربان سر نياز عاشق برود