راه زيارت
اين راه زيارت است قدرش درياب * از شدت سرما رخ از اين راه متاب
شك نيست كه با عينك ارباب نظر * برفش پر قو باشد و خارش سنجاب
كفر زلف
شيرين سخنى كه از لبش جان ميريخت * كفرش ز سر زلف پريشان ميريخت
گر شيخ به كفر زلف او پى بردى * خاك سيهى بر سر ايمان ميريخت
آتش صحبت
دى پير مغان آتش صحبت افروخت * ايمان مرا ديد و دلش بر من سوخت
از خرقه كفر رقعه وارى بگرفت * آورد و بر آستين ايمانم دوخت
1100
توانگر و درويش
دنيا كه ازو دل اسيران ريش است * پامال غمش توانگر و درويش است
نيشش همه جانگزاتر از شربت مرگ * نوشش چو نكو نگه كنى هم نيش است
طلب علم
مالى كه ز تو كس نستاند علم است * حرزى كه ترا به حق رساند علم است
جز علم طلب مكن تو اندر عالم * چيزى كه ترا ز غم رهاند علم است
حسرت دنيا
دنيا كه دلت ز حسرت او زار است * سر تا سر او تمام محنت زار است
باللّه كه دولتش نيرزد بجوى * تاللّه كه نام بردنش هم عار است
دوست و دشمن
با هر كه شدم سخت به مهر آمد سست * بگذاشت مرا و عهد نگذاشت درست
از آب و هواى دهر سبحان اللّه * هر چند كه دوست كاشتم دشمن رست « 1 »
هواى عشق
آندل كه تو ديديش ز غم خونشد و رفت * وز ديدهء خون گرفته بيرون شد و رفت
1110
روزى بهواى عشق سيرى ميكرد * ليلى صفتى بديد و بيرون شد و رفت
هامش
( 1 ) - نخ : هر تخم وفا كه كاشتم دشمن رست