شير نر
علمست برهنه شاخ و تحصيل برست * تن خانه عنكبوت و دل بال و پرست
زهرست دهان علم و دستت شكرست * هر پشه كه او چشيد او شير نر است
جور بيش از پيش
رفتم ز درت ز جور بيش از پيشت * از طعن رقيب گبر كافر كيشست
پيش تو سپردم اين دل غمزدهام * كى باشدم آنكه جان سپارم پيشت
خويش و بيگانه
پيوسته دلم ز دست خويشان ريشست * وين جور و جفاى خلق از حد بيشست
بيگانه به بيگانه ندارد كارى * خويشست كه در پى شكست خويشست
1130
مزرع طاعت
در مزرع طاعتم گياهى بنماند * در دست بجز ناله و آهى بنماند
تا خرمن عمر بود در خواب بدم * بيدار كنون شدم كه كاهى بنماند
مجلس عشق
نقد خود را بهائى آخر سره كرد * در مجلس عشق عقل را مسخره كرد
اوراق كتابهاى علم رسمى * از هم بدريد و كاغذ پنجره كرد
شيشه دل
آن حرف كه از دلت غمى بگشايد * در صحبت دل شكستگان مىبايد
« 1 » هر شيشه كه بشكند ندارد قيمت * جز شيشه دل كه قيمتش افزايد
طاعت بهشت
عشاق به غير دوست عارى دارند * از حسرت آرزوى او بيزارند
و آنان كه كنند طاعت از بهر بهشت * عشاق نيند بهر خود در كارند
هامش
( 1 ) هادى ( رنجى ) استاد غزلسراى فقيد شايد تحت تاثير اين رباعى غزل شيواى خود را به اين مطلع پرداخته باشد :ما را دل از كشاكش دنيا شكسته است * اين كشتى از تلاطم دريا شكسته استهر چيز بشكند ز بها اوفتد وليك * دل را بها و قدر بود تا شكسته است