شب فرخنده
فرخنده شبى بود كه آن دلبر مست * آمد ز پى غارت دل تيغ بدست
غارت زدهام ديد و خجل گشت دمى * با من ز پى رفع خجالت بنشست
قلندرى
تا شمع قلندرى بهائى افروخت * از رشتهى زنار دو صد خرقه بسوخت
دى پير مغان گرفت تعليم از او * و امروز دو صد مسأله مفتى آموخت
لطف و عطاى حق
تا منزل آدمى سراى دنياست * كارش همه جرم و كار حق لطف و عطاست
خوش باش كه آنسرا چنين خواهد بود * ( سالى كه نكوست از بهارش پيداست )
طواف كعبه
حاجى بطواف كعبه اندر تك و پوست * وز سعى و طواف هر چه كردست نكوست
تقصير وى آنست كه آرد دگرى * قربان سازد بجاى خود در ره دوست
ميكده و طريق حق
در ميكده دوش زاهدى ديدم مست * تسبيح به گردن و صراحى در دست
1120
گفتم ز چه در مميكده جا كردى ؟ گفت : * از ميكده هم بسوى حق راهى هست !
گل و خار
هر تازه گلى كه زيب اين گلزار است * گر بينى گل و گر بچينى خار است
از دور نظر كن و مرو پيش كه شمع * هر چند كه نور مينمايد نار است
نيكى و زشتى
آنكس كه بدم گفت بدى سيرت اوست * و آنكسكه مرا گفت نكو خود نيكوست
حال متكلم از كلامش پيداست * از كوزه همان برون تراود كه در اوست