تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 80

مساهمون:

ص٨٠
* * *

كشف معنى

اى صاحب مسئله تو بشنو از ما * تحقيق بدان كه لا مكانست خدا
خواهى كه ترا كشف شود اين معنى * جان در تن تو ، بگو كجا دارد جا ؟ « 1 »

غم جاودانى

از دست غم تو اى بت حور لقا * نه پاى ز سر دانم و نه سر از پا
1090
گفتم دل و دين ببازم از غم بر هم * اين هر دو بباختيم و غم ماند بجا

آئين مسلمانى

اى عقل خجل ز جهل و نادانى ما * در هم شده خلقى ز پريشانى ما « 2 »
بت در بغل و به سجده پيشانى ما * كافر زده خنده بر مسلمانى ما

خواب سحرى

دوش از درم آمد آن مه لاله نقاب * سيرش نبديديم و روان شد بشتاب
گفتم كه دگر كيت بخواهم ديدن * گفتا كه بوقت سحر اما در خواب !
هامش
( 1 ) - اين رباعى را شيخ ، در جواب مير داماد گفته است ( 2 ) - اين رباعى به اين دو شكل در يكى از نسخ خطى ديده شد .خال رخ جهل است سخندانى ما * سر دفتر عشق است خدا خوانى ماگبران كليساى كفار فرنك * صد طعنه زنند بر مسلمانى ما* * *گر چاك زنند دلق ايمانى ما * بينند همه حيله پنهانى ماگر كافر و ارمنى و ترسا و يهود * تا خنده زنند بر مسلمانى ما