فرخنده شبى بود كه آن خسرو خوبان * افسوس كنان لب بتبسم شكرآميز
از راه وفا بر سر بالين من آمد * وز روى كرم گفت كه اى دلشده برخيز
از ديدهى خونبار نثار قدم او * كردم گهر اشك من مفلس بىچيز
چون رفت دل گمشدهام گفت بهائى * خوش باش كه من رفتم و جان گفت كه من نيز !
* * *
بيابان طلب
پاى اميدم بيابان طلب گم كردهام * شوق موسايم سر كوى ادب گم كردهام
باد گلزار خليلم شعله دارم در بغل * نالهى ايوب در دم راه لب گم كردهام
مىكند زلفت منادى بر در دلها كه من * گوهر خورشيد در دامان شب گم كردهام
گوهر يكتاى بحر دودمان دانشم * ليكن از ننگ سرافرازى لقب گم كردهام
اى بهائى تا كه گشتم ساكن « 1 » صحراى عشق * 1050 در ره طاعت سر راه طلب گم كردهام
مظهر انوار شهود
من آينهى طلعت معشوق وجودم * از عكس رخش مظهر انوار شهودم
هامش
( 1 ) - نخ : سالك