شرمسارى
ببازار محشر من و شرمسارى * كه بسيار بسيار كاسد قماشم
بهائى بهائى يكى موى جانان * دو كون ار ستانم بهائى نباشم
آه غير
مىكشد غيرت مرا غيرى اگر آهى كشد * زانكه مىترسم كه از عشق تو باشد آه او
نقاب رخسار
جاى دگر نماند كه سوزم ز ديدنت * رخساره در نقاب ز بهر چه ميكنى ؟
انتظار
زد بتيرم بعد چندين انتظار * گرچه دير آمد خوش آمد تير يار
شد دلم آسوده چون تيرم زدى * اى سرت گردم چرا ديرم زدى
مستزاد
هرگز نرسيدهام من سوخته جان ، روزى باميد * وز بخت بد سيه نديدهام هيچ زمان ، يك روز سفيد
قاصد چو نويد وصل با من ميگفت ، آهسته بگفت * در حيرتم از بخت بد خود كه چسان ، اين حرف شنيد
مخمس
تا كى بتمناى وصال تو بگانه * اشكم شود از هر مژه چون سيل روانه
خواهد بسر آيد شب هجران تو يا نه ؟ * اى تير غمت را دل عشاق نشانه
جمعى به تو مشغول و تو غايب ز ميانه
رفتم بدر صومعهى عابد و زاهد * ديدم همه را پيش رخت راكع و ساجد
در ميكده رهبانم و در صومعه عابد * گه معتكف ديرم و گه ساكن مسجد