غرور و شكايت
اگر كنم گله من از زمانهى غدار * بخاطرت نرسد از من شكسته غبار
به گوش من سخنى گفت دوش باد صبا * من از شنيدن آن گشتهام ز خود بيزار
كه بنده را بكسان كردهاى شها نسبت * كه از تصور ايشان مرا بود صد عار
شها شكايت خود نيست گر چه از آداب * ولى بوقت ضرورت روا بود اظهار
رواست گر من ازين غصه خون بگريم ، خون * سزاست گر من ازين غصه زار گريم ، زار
بپرس قدر مرا گر چه خوب ميدانى * كه من گلم گل و خارند اين جماعت ، خار
من آن يگانه دهرم كه وصف فضل مرا * نوشته منشى قدرت بهر در و ديوار
بهر ديار كه آئى حكايتى شنوى « 1 » * بهر كجا كه روى ذكر من بود در كار
تو قدر من نشناسى مرا بكم مفروش * بهائيم من و باشد بهاى من بسيار
* * *
هامش
( 1 ) - نخ : شنويم