رفتم بسوى مدرسه پيرى بطنز گفت * تب را كسى علاج بطنزو نمىكند
آن را كه پير دير بماهى كند تمام * در صد هزار سال ارسطو نمىكند
كرد اكتفا بدنيى دون خواجه كاين عروس * هيچ اكتفا بشوهرى او نمىكند
تا پشت خود بگنج ازل دادهايم ما * ملك ابد بجانب ما رو نمىكند
هر كو نويد آيهى لا تَقْنَطُوا « 1 » شنيد * گوشى به حرف واعظ پرگو نمىكند
1000
زرق و رياست زهد « 2 » بهائى و گرنه او * كارى كند كه كافر هندو نمىكند
عهد جوانى
عهد جوانى گذشت در غم بود و نبود * نوبت پيرى رسيد صد غم ديگر فزود
كاركنان سپهر بر سر دعوى شدند * آنچه بدادند دير ، باز گرفتند زود
حاصل ما از جهان نيست بجز درد و غم * هيچ ندانم چراست اين همه رشك حسود
نيست عجب گر شديم شهره بزرق و ريا * پردهى تزوير ما سد سكندر نبود
هامش
( 1 ) -( لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ )يعنى از رحمت خدا نااميد نشويد سورة الزمر آيه 54
( 2 ) - نخ : كار