بود خراشيدى ، خدا تو را رحمت كند تو كيستى ؟ گفتم : من بشير بن جذلم هستم ، مولايم امام سجّاد عليه السّلام مرا فرستاده است ، و او اكنون با اهل و عيال امام حسين عليه السّلام و بازماندگان شهدا به فلان مكان ( نزديك مدينه ) وارد شده است .
ازدحام مردم در محضر امام سجّاد عليه السّلام و خطبهء آن حضرت
بشير مىگويد : مردم مرا رها كردند و سيل آسا به طرف امام سجّاد عليه السّلام رهسپار شدند ، سوار بر اسبم شدم و ركاب زدم و به طرف آنها شتافتم ديدم همهء مردم از مدينه بيرون آمدهاند و جادّهها و راهها و كنار راهها پر از جمعيّت است ، پياده شدم و از روى دوش مردم حركت كردم و خود را به نزديك در خيمهء امام سجّاد عليه السّلام رساندم ، آن حضرت در درون آن خيمه بود ، از خيمه بيرون آمد و با دستمالى كه در دستش بود ، اشك چشمانش را پاك مىكرد ، پشت سرش خادمش مىآمد و چهارپايه آورد و بر زمين نهاد ، امام سجّاد عليه السّلام روى آن نشست ، در حالى كه بىاختيار مىگريست ، شيون و ضجّهء مردم از زن و مرد بلند شد ، آنها از هر سو به امام سجّاد عليه السّلام تسليت مىگفتند . آن مكان تبديل به يك پارچه ضجّه و ناله گرديد ، امام عليه السّلام با دست اشاره كرد كه ساكت شويد ، جوش و خروش آنها فرو نشست ، آنگاه امام سجّاد عليه السّلام چنين خطبه خواند :
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ، مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ
بارئ الخلائق اجمعين ، الّذي بعد فارتفع في السّموات العلى ، و قرب فشهد النّجواى ، نحمده على عظائم الأمور ، و فجائع الدّهور ، و الم الفجائع ، و مضاضة اللواذع و جليل