مىگويد : هنگامى كه نزديك مدينه رسيديم ، امام سجّاد عليه السّلام بارها را گشود و خيمهاش را بر پا ساخت ، و بانوان را پياده نمود ، سپس به من فرمود :
رحم اللَّه اباك كان شاعرا فهل تقدر على شىء منه
؟ ، خداوند پدرت را رحمت كند ، شاعر بود ، آيا تو نيز به چيزى از شعر توانايى دارى ؟
عرض كردم : آرى من نيز شاعر هستم .
امام سجّاد عليه السّلام فرمود : وارد مدينه شو ، و خبر شهادت امام حسين عليه السلام را به مردم مدينه ابلاغ كن .
بشير مىگويد : سوار بر اسبم شدم ، و به سوى مدينه تاختم تا وارد مدينه شدم ، وقتى كه به مسجد النّبى رسيدم ، صدايم را به گريه بلند كردم و اين شعرها را خواندم :
يا أَهْلَ يَثْرِبَ لا مُقامَ لَكُمْ بها * قتل الحسين فادمعى مدرار
الجسم منه بكربلا مضرّج * و الرّأس منه على القناة يدار
« اى اهل مدينه ! ديگر در مدينه نمانيد ، زيرا حسين عليه السّلام كشته شد از اين رو اشكهايم مانند باران روان است .
پيكر او در كربلا به خون آغشته شد ، و سر او بر بالاى نيزه در شهرها در گردش است . » سپس گفتم : « اين على بن الحسين عليه السّلام است كه با عمّهها و خواهرهايش نزديك شما پشت ديوارهاى مدينه مىباشند ، و من از سوى او نزد شما آمدهام تا شما را به مكان او راهنمايى كنم . » وقتى كه مردم مدينه اين خبر را شنيدند ، همه از زن و مرد از مدينه خارج شدند ، حتّى هيچ بانويى در خانه نماند ، از پشت پردهء حجابها