با شنيدن صداى مظلومانهء امام حسين عليه السّلام ، ناله و شيون بانوان حرم بلند شد ، امام حسين عليه السّلام به در خيمه آمد ، به زينب عليها السلام فرمود :
ناولينى ولدى الصّغير حتّى اودّعه
، كودكم را به من بده تا با او خداحافظى كنم .
امام حسين عليه السّلام كودك را [ كه عبد اللّه يا على اصغر نام داشت ] گرفت ، همين كه خواست او را ببوسد ، در همين هنگام ، حرملة بن كاهل اسدى او را هدف تير قرار داد ، آن تير بر حلقومش نشست ، و سر آن كودك را از بدن جدا نمود .
امام حسين عليه السّلام به زينب عليها السلام فرمود : اين كودك را بگير ، سپس هر دو كف دستش را به زير گلوى كودك گرفت ، كف دستهايش پر از خون شد ، آن را به سوى آسمان افكند و فرمود :
« هوّن علىّ ما نزل بى انّه به عين اللَّه
، آنچه اندوه مصيبت را برايم آسان كند ، اين است كه خداوند مىبيند . » امام باقر عليه السّلام فرمود : « از اين خون ، قطرهاى به روى زمين نريخت . » در روايت ديگر مطلبى ديگر آمده كه به عقل نزديكتر است ، زيرا آن وقت ، وقت وداع با كودك نبود ، چه آنكه امام عليه السّلام به كار جنگ اشتغال داشت ، بلكه خواهرش حضرت زينب عليها السّلام از خيمه بيرون آمد و به برادر گفت : « برادرم ! اين پسر تو است كه سه روز از عمرش گذشته كه هنوز آبى نچشيده است ، براى اين نوزاد اندكى آب تحصيل كن . » امام حسين عليه السّلام آن نوزاد را به دست گرفت ، و به دشمنان خطاب نموده و فرمود :
يا قوم قد قتلتم شيعتى و اهل بيتى ، و قد بقى هذا الطّفل يتلظّى عطشا ، فاسقوه شربة من الماء
، اى مردم ! شما شيعيان من
اللهوف على قتلى الطفوف (غم نامه كربلا) (فارسى) — صفحة 142
مساهمون: محمدى اشتهاردى
ص١٤٢