عمر سعد گفت : « سوگند به خدا آرى ، جنگى كه آسانترين مرحلهاش پريدن سرها از بدنها ، و جدا شدن دستها از پيكرها باشد . » حرّ از عمر سعد گذشت ، در جايى كنار سربازان ايستاد ، به طورى كه لرزه بر اندامش افتاده بود ، ( يكى از نزديكانش به نام ) مهاجرين اوس به حرّ گفت : « سوگند به خدا قيافه و چگونگى حركات تو مرا به شك انداخته ، اگر از من بپرسند شجاعترين مردان كوفه كيست ، جز نام تو نام كسى را به زبان نياورم ، بنا بر اين ، اين ( لرزش ) چيست كه در تو مىنگرم ؟ ! » حرّ در پاسخ چنين گفت :
انّى و اللَّه اخيّر نفسى بين الجنّة و النّار ، فو اللَّه لا اختار على الجنّة شيئا و لو قطّعت و احرقت ، سوگند به خدا من خود را بين دو راهى بهشت و دوزخ مىنگرم ، پس سوگند به خدا هيچ چيز را بر بهشت برنمىگزينم ، گر چه قطعه قطعه شوم و سوزانده گردم .
سپس سوار بر اسب به سوى خيمههاى حسين عليه السّلام حركت كرد ، دستهايش را بر سرش نهاده بود و مىگفت :
اللّهم تبت اليك فتب علىّ فقد ارعبت قلوب اوليائك و اولاد بنت نبيّك ، خدايا به سوى تو بازگشت نمودم و توبه كردم ، توبهء مرا بپذير ، من دلهاى اولياى تو و فرزندان دختر پيامبرت را ترساندم .
آنگاه به حسين عليه السّلام رو نمود و عرض كرد : « فدايت گردم من همانم كه سر راه شما را گرفتم ، و از بازگشت شما جلوگيرى نمودم ، و عرصه را بر شما تنگ نمودم ، سوگند به خدا گمان نمىكردم كه اين مردم تا اين حدّ با تو برخورد مىكنند ، اكنون به سوى خدا بازگشت نموده و توبه كردم ، « فهل ترى لى من توبة ، آيا خداوند توبهء مرا پذيرفته است ؟ »
اللهوف على قتلى الطفوف (غم نامه كربلا) (فارسى) — صفحة 127
مساهمون: محمدى اشتهاردى
ص١٢٧