فكر گردون رس زمين پيما ازو * چشم كور و گوش ناشنوا از او ،
از هوس تيغ دو رو دارد به دست * رهروان را دل برين رهزن شكست
شير حق اين خاك را تسخير كرد * اين گل تاريك را اكسير كرد
مرتضى كز تيغ او حق روشن است * بو تراب از فتح اقليم تن است
مرد كشور گير از كرّارى است * گوهرش را آبرو خوددارى است
هر كه در آفاق گردد بو تراب * باز گرداند ز مغرب آفتاب 166
هر كه زين بر مركب تن تنگ بست * چون نگين بر خاتم دولت نشست
زير پاش اينجا شكوه خيبر است * دست او آنجا قسيم كوثر است
از خود آگاهى يد اللهى كند * از يد اللهى شهنشاهى كند
ذات او دروازهى شهر علوم 167 * زير فرمانش حجاز و چين و روم -
حكمران بايد شدن بر خاك خويش * تا مى روشن خورى از تاك خويش
خاك گشتن مذهب پروانگيست * خاك را اب شو كه اين مردانگيست 168
خيز و خلاق جهان تازه شو * شعله در بر كن خليل آوازه شو
در جهان نتوان اگر مردانه زيست * همچو مردان جانسپردن زندگيست
عشق با دشوار ورزيدن خوش است * چون خليل از شعله گل چيدن خوشست