قهرش اگر به صورت شير آورد خطاب * در لحظه مىكند تن بدخواه را فگار
حفظش اگر به گلهء دوران شود محيط * شايد كه گوسفند كند گرگ را شكار
از خشم او بود شررى صَرصَر خزان * از لطف او بود اثرى نشاهء بهار
از خامهيى كه شرح صفاتش رقم كند * نبود عجب كه بارد اگر نافهء تتار
از بهر آن كه وصف كمال تو مىكند * گرديده است نقد سخن كامل العيار
هر روزه آفتاب ز مشرق علم كشد * با صد هزار نور و درخشانى عذار
در روضهاش ز پرتو انوار ايزدى * بيند طلوع كرده چو او هر طرف هزار
پس ز آمدن شود خجل و منفعل صفت * در دم كند زوال و روَد سوى كوهسار
گر نيست منفعل ز ضياى خود آفتاب * از بهر چيست روى به ديوار و شرمسار
چون بحر نعت و منقبتت بىكران بود * كى مىكند خيال منى اندر آن گذار
جايى كه آفتاب مقالان شوند لال * خود ذرّه را چه حدّ كه كند دعوى آشكار
ليكن چو از سپهر ستمگر دلم پر است * پر درد گشته سينهام از جور روزگار
خواهم كه لطف عام تو مرهم نِهم شود * پس گيرد انتقام من از وى به ذو الفقار
شاها قسم به وحدت آن صانعى كه هست * اندر حريم معرفتش فكرها فگار
آن گه كه آب روى نبى خاتم رسل * كابر شفاعتش بَرد از جبههها غبار
آن گه به رشحهيى كه تويى ساقىاش مدام * كز يك نمش فرو شكند آتش خمار
كاين آرزو هميشه بود در دلم مقيم * كز بهر خاك بوس كنم رحلت اختيار
در روضهات كه كعبه سيهپوش هجر اوست * هر دم كنم به خويشتن اين مطلع آشكار
در درگهت كه غيرت باب الجنان بود * افتم به سر كه سازم از آن تاج افتخار
در صحن آستانهء قدس آشيانهات * بار دگر شوم ز ترنّم سخن گزار
كشتى شكستگان محيط گناه را * لطفت به نيم جذبه رساند به اعتبار
شاها منم كه در ره مدح و ثناى تو * گرديدهام به توسن نطق و بيان سوار
افتادهام به بحر معاصى حبابوار * دست من است « لامع » و دامان هشت و چار
از حدّ گذشت طول و زهم بگسلد كلام * از بهر اختتام دو دست دعا برآر
سرسبز باد باغ مراد موافقت * چندان كه هست رشك خزان رونق بهار