تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب علوى در شعر فارسى ( فارسى ) — صفحة 51

مساهمون:

ص٥١
سياه بودن شامم پس از دميدن صبح * نبوده از اثر جلوه‌هاى بخت سياه
به نوش خانهء پرنيش روزگار نديد * لبم حلاوت يك زهر خند خاطرخواه
گره ز گوشهء ابروى خاطرم نگشود * مگر به ياد زمين بوس شاه عرش سپاه
ضياى ديدهء دانش ، صفاى سينهء عقل * فروغ ناصيهء دين على ولىّ اللّه
همان كه سلسلهء شاهدان قدسى را * عبير بو كند از خاكروبى درگاه
همان كه فخر كنان ز آستان او رو بند * مقدّسان فلك 88 با جباه ، گرد جباه
همانكه يوسف رأيش چو پرتو اندازد * به سينه‌اى كه دهد تيرگى به سينه چاه
چنان شود كه بر اين نيل بركه نصب كنند * به دست شعشعه فواره‌هاى نور از آه
هوا ز فيضش گر بهره‌ور شود شايد * كه خون شعله فرو ريزد از عروق گياه
ز فيض مقدم او خاك آنقدر بالد * كه خاكيان زتهء عرش بگذرند دو تاه
چو عدل او كند امداد عاجزان ، شايد * كه پوستين ز تن شير نر كَنَد روباه
كنون كه جنبش ابروى شاهد عفوش * اشارتيست به تعظيم نامه‌هاى سياه
شها منم كه نه شادابى سخن دارم ، * طبيعتى كه گل آرد برون ز آتشگاه
دم سواد فشارم عروق معنى را * ز بيم آنكه نرويد ز جيب صفحه گياه
گهى كه دعوى سبحانيم به جوش آيد * ز طبع و ناطقه آرم دو دلپذير گواه
خموش ( طالب ) زين نغمه‌ها تفاخر بس * برآر دست دعا بر در حريم إله
هميشه تا نبود تشنگان باديه را * زبان دل مترنّم به غير حرف مياه
مرا كه تشنه لبِ خاكبوس درگاهم * هميشه وِرد زبان باد خاك درگه شاه