نظر ما افتاد و در انزوا و گمنامى به سر مىبرد و قدر و منزلتى نزد ما ندارد » حجّاج با شنيدن اين سخنان شادمان شد و گفت : « اين منقبت است . . . »
آن مرد گفت : « و هيچ مردى از قبيلهء ما ارادهء ازدواج با زنى را نمىكند مگر اين كه از او مىپرسد ؛ آيا دوستدار ابو تراب است و از او به نيكى ياد مىكند يا نه ، پس اگر بگويند كه آن زن چنين است از او دورى مىكند و با وى ازدواج نمىكند . »
( 1 ) حجاج گفت : « اين منقبت است . »
آن مرد گفت : « هرگز پسرى در قبيلهء ما به دنيا نيامده است كه نام او را على ، حسن و حسين بگذارند ، و هيچ دخترى نبوده كه فاطمه نامگذارى كنند . »
حجّاج گفت : « اين منقبت است . »
آن مرد گفت : « زنى از قبيلهء ما - موقعى كه حسين بن على عازم عراق بود - نذر كرد ؛ اگر خداوند او را بكشد ، ده شتر جوان قربانى كند ، و چون او را كشتند ، آن زن به نذر خود وفا كرد . » و حجاج با شنيدن اين منقبت شكفته شد و گفت : « و اين منقبتى است . »
آن مرد گفت : « و مردى از قبيلهء ما را به برائت از على و لعن كردن او ، دعوت كردند ، و او گفت : آرى و من حسن و حسين را نيز به پيشنهاد شما مىافزايم . »
حجاج فورى گفت : « به خدا سوگند كه اين منقبتى است . »
آن مرد گفت : « امير المؤمنين عبد الملك به ما گفت : شما شعاريد نه دثار و شما انصار پس از انصاريد . »
حجاج گفت : « اين نيز منقبتى است . » « 1 »
همين قدر در فخر و عظمت امام امير المؤمنين عليه السّلام بس كه او را دشمن نمىدارد مگر كسانى همچون حجّاج بن يوسف ثقفى از مسخشدگان كه
هامش
( 1 ) بحار الانوار : 46 / 119 - 120 ، بعضى اين مطالب را به مسلم بن عقبه نسبت دادهاند .