قدردانى كرد . « 1 » مورخان مىگويند ؛ بهترين وسيلهء تقرب در نزد حجاج بد گفتن به امام امير المؤمنين عليه السلام بود ، يكى از جيرهخواران و از اوباش مردم نزد وى آمد ، در حالى كه داد مىزد و مىگفت : « اى امير ، اعضاى خاندانم از اين كه نام مرا على گذاشتهاند حق مرا ضايع كردهاند و من يك نفر فقير بيچارهام و به مرحمت امير نياز دارم . »
( 1 ) حجّاج از شنيدن اين سخن شادمان شد و گفت : « به لطف آن چه را كه تو وسيله قرار دادهاى سرپرستى فلان جا را به تو واگذار كردم . » « 2 » هشام كلبى روايت كرده مىگويد : من طايفهء او را ديدم كه ناسزا گفتن به على بن ابى طالب عليه السّلام را به فرزندان و خانوادهشان تعليم مىدادند و مردى از تيرهء عبد اللّه بن ادريس بن هانى در ميان ايشان بود بر حجاج بن يوسف وارد شد ، جملهاى گفت كه حجّاج در پاسخ آن درشتى كرد و او رو به حجّاج كرد و گفت : « اى امير ! اين سخن را به ما مگوييد ، نه براى قريش و نه براى راست كردن منقبتى كه مورد توجه ايشان بلكه به خاطر مناقبى كه ما به آن قبيل مناقب توجه داريم ! . »
حجّاج متحيّر ماند ، پرسيد : آن مناقب شما چيست ؟
آن مرد فورا پاسخ داد ، از عثمان در مجالس ما هرگز بدگويى نمىشود و از او كسى به بدى ياد نمىكند .
حجّاج با صداى بلند گفت : آرى اين خود منقبتى است .
آن مرد گفت : و ديگر اين كه كسى از قبيلهء ما هرگز ديده نشده كه بر خليفه خروج كند .
حجّاج گفت : اين نيز منقبتى براى شماست .
آن مرد شروع كرد و اوصاف قوم خودش را يكى يكى مىشمرد ، گفت :
« جز يك مرد از قبيلهء ما در هيچ موردى با ابو تراب حضور نداشته است كه او نيز از
هامش
( 1 ) الخرائج و الجرايح از كتابهاى خطى كتابخانهء آقاى حكيم ، به شمارهء مسلسل 231 .
( 2 ) حياة الامام الحسن بن على : 2 / 336 .