مهر ، دندانهاى نفسپرور شكمپرستها را شكسته ، عشاق جان نثارش را كمر بسته ، از آنست كه بحول اللّه العلىّ و عناياته ، موفق به تزكيه و تصفيه شده و مىشوند از مرض غفلت نفسانيه ، و بعد از حق و معارف دينيه حقيقيّهء او - جلّ مجده - شفا مىيابند و صحّت كاملهء انسانيّه حاصل مىكنند و خداشناس گرديده ، پس از آنكه حيوانى بودند ، منعم بنعماء صوريه دنيويه ، و از نعمت حقبينى و خداشناسى بىخبر بوده و اكتفا به خداخواهى عاميانه كرده و بس . آرى شتر مست كشد بار گران را ؛ از آنست كه در آيهء مباركه فرموده :
« قُلْ هِيَ لِلَّذِينَ آمَنُوا »
يعنى نعمتها حلال است براى كسانى كه به حقيقت ايمان رسيده و رفع مرض از خود كردهاند ؛ ديگر تعيّش دنيوى و تنعّم به انواع نعمتها ضررى به آنها نمىرساند ؛ به خلاف اهل غفلت كه برخورد به مرض قلبى و حجابات نفسانيه خود ندارند ، حرام است نعمتهاى حلال خداداد را بخورند كه حيوانيت آنها را تقويت مىنمايد و از خدا دور مىگردند . جدا بلى از صدهزار نفر از مخلوق ، يكى را ابدا خيال حقپرستى در سر نيست و از صدهزار خداخواه يكى خدابين نمىشود و از صدهزار خدابين يكى خداشناس نخواهد شد كه بداند مقام انسانيت چگونه حاصل مىشود عبد صالح را . بلى بلى :
رسد آدمى به جايى كه به جز خدا نبيند * تو ببين كه تا چه حد است مكان آدميت
از آن است كه اين مشاجره در ميانهء اهل صورت با صفوىهاى اربعينكش نفسكش خداشناس به دستور جناب شيخ اردبيلى - قدس سره العزيز - پيدا گرديده ، به نحوى كه در كمال اعتبار محسود اهل عالم شدند ؛ فبناء عليه ، اشباه اهل علم كه مدارشان غالب بر صورت شريعت است و پى به باطن شريعت نبردهاند ، ابدا كه از حقيقتش باخبر گردند ، فتنه انگيخته ، به ذهن عوام حسدا دادند كه اين صفوىهاى رياضتكش مردم فريبند و عقايد فاسد دارند ؛ همگى رفتند به وحدت وجود كه خالق و مخلوق را يك پنداشته ، از يك جنس مىدانند و خود را موحّد و خداشناس قلم مىدهند و كفرى از اين بالاتر نيست كه خلق ناقص را شريك حق بدانند .
نامهء قطب الدين به شاهزادگان صفوى در آستانهء فتنهء افغان
حقير كه برخوردم فتنهء حسودانهء اشباه علم را ، در صدد اصلاح برآمده ، مكرر رسائل نصيحت نگاشته ، در ميانهء خاصى و عامى اهل ايران ، خاصه اصفهان منتشر كردم ؛ به هيچ وجه فايده نبخشيد ، ناچار شاهزادگان صفويه را مخاطب كرده و به شرحى نگاشتم كه اين شبه علما را كه شما اقتدا داريد و همراهى با آنها و مخلوق بىخبر از حقيقت و تدين و خداپرستى مىنماييد ، در طعن و لعن فقراى باب اللّه تعالى كه اجداد شمايند و رواج تشيع در ايران بوجود آنها شد و حال آن كه ايرانىها ، غالب ناصبى ، و اصفهانىها يهودى بودند ،