تخطي إلى المحتوى الرئيسي

صفويه در عرصه دين ، فرهنگ و سياست ( فارسى ) — صفحة 1379

مساهمون:

ص١٣٧٩
حضور آقا به التماس ، بلكه ترحمى فرموده ، ما را مدد فرمايد ، ما هم خدمت‌ها كنيم به دراويش سلسلهء ايشان ؛ پير حاجى آمد با كمال عجز و انكسار هر چه اصرار كرد به جايى نرسيد . فقير گفتم به او ، خلاف امر مولا نمىتوانم نمود ، حالية شما را فقراى محتاج ما مستغنىاند . چرا كه قبول مولاى ايشان نيفتاد ، مأيوس گرديده ، امر به نوكرها كرد امانت را برداشته به حضور محمود رفته عرض كرد كه مولى فرموده كه اين سگ ، ذرارى ما را هلاك مىنمايد ، لهذا نيازش قبول نيست ؛ تو هم از او دورى نما . محمود بسيار بسيار ملول گرديد ؛ ولى خوشحال شد كه ظفر مىيابد به اهل اصفهان . چنين شد كه سادات موسويه صحيح النسب را با اهل و عيال كشته ، متصرّف اصفهان گرديد . جمعى هم فرارى به اطراف شده ، آن شبه علما هم كه حسودانه تهمت به دراويش صفويه زده بودند كه وحدت وجودىاند ، پريشان و مخذول و منكوب به سزاى عمل خود گرفتار به كوهها و اطراف فرار اختيار كردند . پس از آن ، سلطنت به شاه طهماسب [ دوم ] صفوى تعلق گرفته ، اميدوار گرديدم كه ملك بلكه به صلاح آيد ؛ باز همان اشباه علما دور شاه برآمده ، به همان بدگويى كه داشتند سابقا دربارهء صوفيه صفويه پاك‌دامن رياضت‌كش ، قدرى زيادتر در كار افتراء گرديده كه اينها وحدت وجودى مىباشند . رسائلى كه فقير نگاشتم و به هزار بيان حالى كردم كه وحدت واجب الوجودى هستند صوفيه صفويه ؛ يعنى به جز حق ، جمله اسمى بىمسمى است ، اشياء امكانيه مخلوق موجود به موجود اعطايى از حق‌اند كه از عدم لا من شىء پيدا شده ، به قدرت كامله ، هستى دارند نه آنكه شريك حق باشند ، ابدا اصغاء نكرده ، به سبب حسدى كه از اهل صفا در دل متراكم داشته ، بالاجماع شاه طهماسب را هم مثل خود پريشان كردند . فقير ديدم ، نفس همان مرض سابقى است ، تازه گرديده به اشد ، از فضيحت‌ها و هلاكت و خرابى ملك بل بدتر گرديده ، ناچار فقير طب الممالك رسالهء معتبر نگاشتم بلكه دفع مرضى از آن‌ها بشود محض رضاى خدا و تشكر از صفوىهاى با صفا كه تشيع را در ايران رواج دادند ؛ اگرچه مخلوق قدر ندانسته كفران دارند . به نادانى و خرابى خود را خواسته به قتل و نهب و غارت هم رسيده ، عبرت نگرفته كه اهل دعا را خدمت كنند كه ديگر گرفتار نشوند ، بعدها از اين هم گذشته عقاب آخرتى هم خواهند شد كه در حق برادران دينى سوء ظن و تهمت داشته‌اند ، به وعظ و نصايح هم اعتنا نكردن و به سكر جاه و دنياپرستى ، دين خود دادن و باختن ؛ فقير تشكر خود را در طب الممالك اظهار نموده به اهلش داد ، هم براى آنكه مراقب باشند كه نااهل‌هاى مغرض ، بعدها ساده‌لوح‌ها را راهزنى ننمايند ان شاء اللّه ؛ و از اصفهان فردا حركت كرده ، پناه برده به مشهد مولاى خود ، و در نجف اشرف فرصتى يافتم و به راحتى اين فصل الخطاب را جمع‌آورى كرده ، اميد است كه من بعدها صفوىهاى باصفا و