اين باب هم حكايت دارد و هم اظهار نظر : « شخصى طبيبى را ديد به شتاب مىرفت . گفت :
اين بريد مرگ است كه مىشتابد . » و حكايت ديگر : « يكى از معاريف اصفهان چند طفل داشت . يكيك بيمار مىشدند و وفات مىكردند بر دست طبيبى كه او را بود . بزرگى گفت :
فلان هر روز مىآيد و همچو كور كوره ( غليواج باشد كه مرغ گوشترباست ) يك بچهء فلانى را مىبرد . »
قزوينى مىافزايد : و بدانكه توانگران زمان ، بسيارى اجلشان بر دست طبيبان باشد كه ايشان چون مكنت دارند ، پيوسته دوا خورند و به ادنى سبب به معالجهء علت معدومه مشغول شوند و اطبا براى نفع خود ايشان را دستگاه سازند و كارخانه بچينند و او را در امراض سير دهند ، چنانچه مغنّى در مقامات سير مىكند ، تا او را تسليم مرگ نمايند . و زبان به اعتراض گشايند كه در فلان باب وصيت ما پاس نداشت و ناپرهيزى و بدنفسى كرد . بارى نقدش بستانند ؛ پس او را در چنگ اجل اندازند و آنچه از دزد مانده باشد ، رمّال ببرد . و فقرا را به ازاى اين از رهگذرى ديگر آفت هست و اسباب موت در پيش است . مثلا بنّايان و چاهكنان و عملهء بناهاى خطير و مكاريان كه خود را در اخطار مىافكنند براى ضرورت معاش و امثال آن . و اين يكى از آفات طبيبان جاهل است ، بسيارى مريض را به پرهيز بىموقع و زايد از حد فاسد سازند ، چه طبيعت به آن سبب ضعيف مىگردد و حرارت غريزيه منطفى ، پس از مقاومت مرض عاجز مىشود . ( 108 )
سگهاى فرنگى و ايرانى
قزوينى چند حكايت دربارهء سگها آورده كه حكايت برخى از آنها براى ثبت تاريخ مفيد است : « پدرم غفر الله له گفت : شخصى را مصلوب كردند . او را سگى بود ، در پاى دار نوحه مىكرد و در او مىديد [ مىنگريست ] و خود را بر زمين مىزد تا بمرد .
شاه اسماعيل ماضى سگى را كه در واقعهء چالدران حق وفادارى و خدمتگزارى به جاى آورده بود ، ايالت ملك بغداد ارزانى داشت . امراى دولت در خدمتش مىايستادند و به رسم ملوك او را خان و سفره مىنهادند .
و نوعى از سگ در فرنگ و بعضى از روم يافت شود خرد و موزون و صاحب شعور .
گويند ، فرنگ او را خدمتها فرمايند از مثل كباب گردانيدن و مانند آن . و زنبيلى در گردن او بندند و فلس در آن گذارند و براى سبزى و گوشت به بازار فرستند ، خريده بياورد . و روميان آن نوع سگهاى موزون را عزيز دارند . و در بعضى از مذاهب اربعه ايشان نجس نباشد [ مذهب مالكىها ] او را با خود به حمام برند و پاك بشويند و در كنار خود بيرون آورند .