خدايى آن كسانى كه بعد از حضرت عيسى بودهاند و به هر چه از عناصر اربعه مركب است قائل بودهاند ، اما ما از ازل تا ابد ، هر چه هست ، خواه از عناصر اربعه و غيره باشد ، او را خدا مىدانيم . مطلب آن كه ، هر چند جستجوى كتب و مذاهب نصارا مىكنم ، معلوم نمىشود كه در جايى صوفيه از نصارا پاى كم آورد باشند . « 1 » پس نصارا را هرگاه مذهب و پيشوا و مقتدا چنين كسى باشد ، ديگر چرا مىگويند كه ما امت حضرت عيسى و اهل كتابى كه آن حضرت از جانب خدا آورده است هستيم . و همچنين صوفيه را ، هرگاه اعتقاد بدتر از نصارا باشد ، چرا دعوى مىكنند كه ما امّت پيغمبر آخر الزمان و شيعهء علىّ بن ابى طالب و يازده فرزند اوييم .
اما چه چيز باعث است كه صوفيه نصارا را لعن مىكنند و دورى از ايشان مىجويند و نصارا صوفيه را كافر دانسته به ايشان لعن مىكنند ؟ پس با وجود آن كه ، سر كردهء اين هر دو طايفه ببلوس باشد و صلح و برادرى در ميان ايشان قرار داده ، پيشواى هر دو باشد ، ديگر اين دورى از يكديگر و نزاع ايشان غرابت دارد . صوفيه هرگاه از نصارا دورى اختيار مىكنند و مىگويند ما مسلمانيم ، انصاف بدهند كه آيا در قرآن مجيد خداى تعالى در جايى فرموده است كه من با همهء مخلوق خود يكىام ، يا مخلوقات من يكىاند ، يا پيغمبر يا يكى از دوازده امام در حديثى فرمودهاند كه ماها و همهء اشياء با خدا يكى مىباشيم ، يا خدا با ما و همهء اشياء يكى است . و اگر رجما بالغيب ، اين دعوا را مىكنند ، پس بگويند كه كلمهء لا إله الا اللّه كه خدا و پيغمبر و امامان ما ايمان را به گفتن آن قرار دادهاند ، چه معنى دارد و از سورهء توحيد كه خدا در قرآن مجيد فرموده است كه قل هو الله احد چه فهميده مىشود ؟
اما چون مىدانم كه مشايخ صوفيه آن كلمهء شهادت و هم اين سوره را موافق مذهب خود تأويل نمودهاند و مىنمايند ، كمترين اين معنا را از ايشان مىخواهم كه تحقيق كنم كه خداى تعالى فرموده است كه
وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ
« 2 » يعنى تأويل قرآن را نمىداند مگر خدا و آنهايى كه به علم آراستهاند و راسخند در آن ، چه معنا دارد و آن كسانى كه آراستهاند به علم ، چه كسانند ؟ اگر مىگويند ملاى روم و حسن بصرى و غيره مشايخاند ، پس چرا در ميان شيعيان اهل بيت آخر الزمان در لباس تشيع راه مىروند و مردم را فريب مىدهند و مىگويند كه ما شيعهء اثناعشرى هستيم و هرگاه پيشواى ايشان مولانا و ساير ملاحده باشند كه از دوازده بيشترند و مىدانند كه اينها در ايران نبودهاند و در ساير ديارها توقف داشتهاند و سنى بودهاند ، پس به هند يا به روم يا به اوزبك رفته در آنجا از قرب مزارهاى مشايخ فيضها ببرند .
هامش
( 1 ) . در اصل ، بعد از اين جمله اين عبارت آمده است : شاگردان از استاد زياد انسان را مىتوان گفت ( ! )
( 2 ) . آل عمران ، 7