شما طلب مىكنيد در اين شهر نيست » ادامه داستان تقريبا روشن است . بابا شجاع الدين آسيا دار معرفى شد ، اما چون بچهاى يكساله به دنيا آمده بود ، معلوم بود كه اين يكى ، ربطى به آن كسى كه خليفه را كشته ندارد . در اخبار ديگرى هم آمده كه يحيى فرزند بابا شجاع الدين خود شش فرزند پسر داشته است . در زمان عثمان ، باز مخالفان خبردار شدند كه بابا شجاع الدين در كاشان است . او از شهر بيرون آمده ؛ جايى ايستاده رو به مدينه كرده و خطاب به امام على عليه السلام گفت كه من اين كار را براى رضاى تو كردم مرا خلاصى ده . « در ساعت زمين شكافته شده و حضرت بابا شجاع الدين در آنجا غايب گشته » بعد از رفتن خارجيان ، باز بابا شجاع الدين از زير زمين بيرون آمده « زنده بمانده يا آن كه در همان زير زمين مانده و فوت شده و در آن مكان مدفون گشته كه الحال مقبرهاش در بيرون شهر كاشان معروفست » .
پس از آن اخبار فرزندان بابا شجاع الدين بن جابر بن عبد الله انصارى نقل شده و اين كه يكى از فرزندان او با نام يعقوب به دماوند و از آنجا به ولايت نمارستاق رفته ، همانجا بمانده ( ص 133 ) و فرزندان و نوادگان يافته كه همه به بابا شجاع الدين معروفند . ابراهيم و محمود در كاشان ماندند . يحيى به فيروز كوه رفته ، قاسم در ولايت دار المرز گيلان در كوه پايه قدم نهاده و . . .
افندى مىگويد : « تا اينجا بود كلام صاحب كتاب بحر الانساب و غيره . مؤلف گويد كه در ميان عوام شيعه نوع ديگر نيز در باب قتل عمر شهرتى دارد و بعض شعراى عجم نيز آن مضمون را خود به نظم آورده » اين حكايت نيز قصهاى است بىاساس و داستانى به تمام معنا كه در شمار سرگرمىهاى عمومى عوام شيعه بوده است . در اين حكايت نيز عمر داخل آسيا گشته ، در آنجا به دست ابو لؤلؤ كشته شده و بابا شجاع الدين با الاغ گريخته « تا آن كه به معجزهء امير المؤمنين عليه السلام بابا شجاع الدين مذكور خود به عنوان طى الارض خود را حسب الفرموده آن حضرت به كاشان مىرساند و در آنجا ساكن مىشود . » . افندى نادرستى مطالبى را كه در بحر الانساب آمده تأييد كرده است . از همه شگفتتر آن است كه در داستان يادشده ، ابو لؤلؤ روايتى هم از پيامبر صلى الله عليه و آله براى خليفه نقل كرده است ! ( ص 135 ) .
در اينجا افندى به نقل گفتههاى ابن حجر - كه به اشتباه او را عسقلانى خوانده - مكى [ هيتمى ] در صواعق المحرقه درباره خبر كشته شدن خليفه پرداخته كه اخبارى است كه وى از حاكم نيشابورى و منابع ديگر آورده است . در اين خبر ، آمدن ابو لؤلؤ به مدينه ، به همان طريق معهود منابع نقل شده و اين كه عمر اجازهء آمدن اين قبيل بردگان را به مدينه نمىداد ، تا آن كه با اصرار مغيرة بن شعبه اجازهء آمدن ابو لؤلؤ را داده است . پس از آن به اعتراض ابو لؤلؤ به عمر دربارهء رفتار مغيره با وى كه پولى زيادى از او مىگيرد و اين كه عمر اعتراض
صفويه در عرصه دين ، فرهنگ و سياست ( فارسى ) — صفحة 472
مساهمون: الشيخ رسول جعفريان
ص٤٧٢