حكايت كشته شدن خليفه از منابع داستانى شيعه
گويا ادامهء اين مطلب ، در نسخهء اصل از صفحهء 129 به بعد آمده است . در آنجا اين حكايت به نقل از دو كتاب شيعى نقل شده كه يكى از آنها از سيد مرتضى بن داعى حسنى است كه نامش كتابش را نبرده - تبصرة العوام به نام او انتشار يافته است - ديگرى هم كتاب بحر الانساب است كه در آنجا « در احوال بابا شجاع الدين نيز نقلهاى غريب آورده » و نام مؤلف را ياد نكرده است . اخبارى كه در اينجا آمده ، واقعا غريب است . قسمتى از خبر را نقل مىكنيم : « بعد از آن كه ابو بكر بمرد ، عمر به خلافت نشست . قضا را يك روزى عمر آسيايى بنا كرده و ابو لؤلؤ انصارى رحمة الله عليه . . . اندك كارى مانده بود كه آن آسيا را تمام كند كه يك روز حضرت امير المؤمنين عليه السلام به در خانهء خويش نشسته بود كه ابو لؤلؤ انصارى مذكور را به در خانهء امير المؤمنين عليه السلام گذر افتاد و بر آن حضرت سلام كرد و گفت كه يا مولاى ما ! بدان و آگاه باشد كه من امروز عمر را . . . [ خواهم كشت ] . چون حضرت شاه اوليا اين سخن از وى بشنيد بفرمود كه اگر اين كار به دست تو برآيد ، من ترا به شجاع الدين نام خواهم كرد . . . » در ادامهء اين خبر آمده كه وقتى خليفه را در داخل آسيا كشانده و او را بكشت « همان لحظه در آسيا ببست و به خدمت حضرت امير آمد و گفت يا مولاى ما هزار جان من فداى تو باد الحال عمر را [ بكشتم ] . » ادامه حكايت به شيوهء داستانى چنين است كه حضرت از روى اين صفه به صفهء ديگر نشسته و بابا شجاع الدين را مخفى كرد . وقتى مأموران آمدند و دربارهء ابو لؤلؤ از او پرسيدند ، فرمود كه تا من روى اين صفه نشستهام ، كسى را نديدم . پس از آن در همان شب حضرت دلدل را زين نهاده نامهاى براى رئيس شهر كاشان قلمى فرموده و ضمن آن نوشتند كه وقتى نامه به تو رسيد ، دخترت را به عقد بابا شجاع الدين درآور . دلدل شب پنجشنبه چهارم ماه رمضان به كاشان رسيده و در آن وقت نام رئيس كاشان عبد الكريم بن نوفل بوده است . ( ص 130 )
ادامه خبر از عبد الله بن عباس ! عم رسول الله صلى الله عليه و آله است كه گفت : وقتى دلدل به در خانهء عبد الكريم رسيد ، او بيرون آمده ، دست بابا شجاع الدين گرفته به خانه برده « و دختر خود صفيه نام به عقد بابا شجاع الدين مزبور درآورده و آن شب چراغ روشن كردند . . . و در همان شب آن زن آبستن گشته و چون صبح بدميد آن زن خود بزاييده و پسرى آورده كه يكساله بوده است . » « در روايت ديگر آوردهاند كه چون مدت شش ماه از قضيه قتل عمر گذشت » مأموران « به شهر كاشان رسيدند و گمان بردند كه بابا شجاع الدين در شهر كاشان وطن ساخته است . . . ناگاه به در خانهء رسيدند ، رئيس كاشان را بگرفتند و ايذا و اهانت بسيار كردند و گفتند كه ابو لؤلؤ انصارى ، عمر را كشته و به خانهء تو آمده و اما تمام مردم از قم و كاشان گرد آمدند ( ص 131 ) و ايشان در جواب آنها خود گفتند كه آنكس كه