هلالى شد از اوج عزّت پديد * كه نورش به اطراف عالم رسيد
برون آمد از نافه آن مشك ناب * كزان شد دماغ جهان عطرياب
سلطان حيدر را از ديدار طلعت هميون قرّة العين ، رايت انبساط به گردون رسيده چشم جهانبينش منوّر گرديد و زبان به محمدت واهب عطيهبخش گشوده كلمهء كريمهء
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي وَهَبَ لِي عَلَى الْكِبَرِ إِسْماعِيلَ
« 1 » ادا نموده اسم هميونش اسماعيل قرار داد . چون از طلعت هميونش كالشمس طالع من أفق السّماء هويدا بود كه عنقريب از فيضان سحاب ذو الجلال نهال اقبالش در چمن خلافت سر به فلك ثريّا كشيده جهانيان در ظلّ ظليلش از تاب آفتاب نوايب مصون خواهند بود و غنچهء دولتش بر گلبن سلطنت از نسايم عطيّات واهب المواهب شگفته عطر بخش دماغ روزگار خواهد گرديد ، شعر :
همان دم كه خورشيد گردون عنان * بگيرد جهان را كران تا كران
همان دم كه گل برفروزد به باغ * شود نَكهتش عطر بخش دماغ
سلطان حيدر همگى اوقات با بركات بر تربيتش مصروف داشته به مزيد اعزاز و تكريم از ساير فرزندان برگزيد و منصب ولايتعهدى را [ 20 ب ] به نام نامى هميونش رقمزدهء كلك عطوفت گردانيد . امّا چون مقدّر اشيا ( الّذى يختصّ بالبقاء و لا يدركه الفناء ) تقدير نكرده بود كه زمان ارتفاع لواى آفتاب شعاع اقبال فرزند ارجمند را مشاهده نمايد ، قبل از آنكه شايستهء تخت از مهد طفوليّت به عهد شباب رسد ، محوّل قضا و قدر او را در محفّهء فنا خوابانيد . تفصيل اين واقعه به توفيق موفّق مجيب « 2 » عنقريب از بيان كلك عندليب مقال مأمول است - إنّه محصّل و ميسّر .
هامش
( 1 ) ابراهيم : 39 .
( 2 ) ف : محب .