به آتش گذاشتند . از دغدغه و نشاط درهم و دينار به تمام كشتنش نپرداختند و به تقسيم زر و جواهر و لباسش مشغول گرديدند . در آن حالت آن نيممرده عريان از بيم جان گريزان گشته در آن نيستان به گوشهاى مخفى گرديد كه در آن شب كسى پى به وى نتواند برد .
بعد از فراغ خاطر آن دو تن از شمارهء زر و تقسيم چندان كه تفحّص و تجسّس به عمل آوردند تا به آتش عقوبت مفقودالخبرش گردانند از وى اثرى نيافتند و قبل از احتراق مفقود الاثر گرديد لا علاج مراجعت نمودند و با خويشتن قرار دادند كه در اين شب به غايت سرد شخصى نيمجان عريان و زخمناك كجا جان خواهد برد بلكه تا اين زمان در قيد حيات نمانده است . بدين قياس اعتماد نمودند . پس معاودت فرموده امرا را به قتل وى مطمئن خاطر گردانيدند .
امّا آن نيممردهء خون گرفته چون از قاتلان رهايى يافت بر عزم آن كه خويش را مأمنى رساند عريان از ميان بيشه بيرون آمده در آن شب ديجور نالان و رنجور راه بيراهه درگرفت . چون پارهاى راه طىّ فرمود از دور آتشى مشاهدش گشته به سمت آن آتش راه پيش گرفت . قريب به آن مقام از شدّت برودت و سردى بىدهشت به كنار آتش مقام گرفت . اتّفاقا در آن مقام سرچشمهاى بود و نعش مغفرتبخش شاهزادهء مغفور را در آن سرچشمه محافظت مىنمودند و محافظان به جهت دفع سرما آتشى افروخته در آن انجمن به خواب بودند . [ 328 ب ] محافظان جمعى بودند از غلامان خاصّه پادشاه مؤيّد با يولقلى بيگ قوللرآقاسى شاهزاده مبرور كه به نقل نعش محفوف به رحمت بىاندازهء شاهزادهء مغفور مأمور بودند .
يولقلى بيگ چون آن سگ نيممرده عريان را بدان حال ملاحظه نمود به زبان حال بدين مقال مترنّم گرديد ، رباعى :
صد حيله به رنگ و بو برانگيختهاى * وانگه ز ميان كار بگريختهاى
باران دو صدساله فروننشاند * اين گرد بلا را كه تو انگيختهاى
پس از آن آن كافر نعمت دون از كار خود پشيمان و برى از دين و ايمان كيفيّت اين واقعه را از اوّل تا آخر تقرير نموده چون مرغى نيم بسمل گرد نعش مغفرتبخش شاهزاده گشتن گرفت و به صد گريه و زارى بىقرارى آغاز نمود . و هم در آن شب يولقلى بيگ آن مردود از دنيا و دين برى را به خدمت پادشاه جهان شاه سلطان محمّد رسانيده مرتبهاى ديگر آن قضيّه مكروهه را نقل نمود .
على الصباح امراى مزوّر غدّار بر اين واقعه اطّلاع يافته به درگاه عرش اشتباه شتافتند .
از گرد راه به گمان آن كه از وى سخنى استماع ننمايند و مرتبهء ديگر آن قصّه شايع نگردد