تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الصفويه ( فارسى ) — صفحة 646

مساهمون:

ص٦٤٦
روى دهد در ازالهء حيات آن درّ درج خلافت سعى موفور به ظهور آورند . پس اسمى خان و علىقلى خان يكديگر را ملاقات نموده بعد از فكر و انديشهء بسيار به جهت تخليص از مشقّت يساق و محاربه خاطر بر آن قرار دادند كه شاهزادهء اوج و عظمت را به حضيض بىمرادى قرين كلفت و كربت ابدى گردانند . پيوسته در اين انديشه انتهاز فرصت را طالب بودند تا آن كه خودى ( 225 ) نام دلّاكى ، كه در سلك خدمهء شاهزاده عالىمقام انتظام داشت و از زمان صباء تا هنگام بروز التجا به امر دلك حلق و رأس همايونش اشتغال مىنمود ، بواسطهء صباحت و ملاحت و مهارت در امور سرتراشى پيوسته منظور نظر كيميا اثر شاهزاده بوده عاطفت خسروانه شامل حال بىمآلش مىبود . لحظه‌اى از ملازمت همايون غافل نبودى چنانچه بعضى خدمات كه غير خدمت همايونش بودى به عمل آوردى و در خلاء ملاء از ملازمت مباعدت ننمودى . چون شاهزادهء و الا به خواب راحت غنودى به هنگام اضطجاع به دلك اعضا و مالش پاى همايونش قيام نمودى . خودى دلاك را به عنق منكسر تعشّقى به يكى از اقرباى اسمىخان حاصل بود به نوعى كه لحظه‌اى از معشوق شكيبا نبودى و همه‌وقت طالب لقاى معشوق بوده آرزوى جهان را در رضاى او دانستى و اين قضيّه بر امراى غدّار ظاهر بود . ( 226 ) القصّه بر قطع حيات شاهزادهء پسنديده صفات رأى غدر آراى امراى موافق نماى منافق لقا چنان اقتضا نمود كه خودى دلّاك حق ناشناس را بر آن دارند كه به هر نوع كه صورت بندد به صرصر بيداد انطفاى شعلهء حيات آن شاهزادهء حميده صفات را متعهّد گردد ، شعر :
اهل زمانه را كه وفا نيست يارشان * مَطَلَبْ وفا كه غير جفا نيست كارشان
[ 326 ب ] سگ به ز گُربكان خموشى كه از حيل * جز بر كنار سفره نباشد شكارشان
و جهت تحصيل اين مدّعا نوعى نمودند كه معشوق آن حق ناشناس با وى در اين مقوله همداستان گرديده به كثرت مؤانست و محافظت مدام وقوع اين امر مذموم و حادثهء موهوم بر وى لازم گردانيد و جزاى اين عمل ناپسند را به دوام وصال و ايصال كام دل و مؤانست لا يزال و آرزوى دل حاصل مقرّر گردانيد . آن بدگوهر خسيس حقّ تربيت ولىنعمت را بر طاق نسيان نهاده از غايت وقاحت و بىآبرويى به تقبيل اين امر منكر گشته خاك بىمروّتى در ديدهء بصيرت ريخت ، شعر :
مكن تربيت بدگهرزاده را * به بدمست هندو مده باده را
روضة الصفويه ( فارسى ) — صفحة 646 | ميرزا بيگ جنابدى