تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الصفويه ( فارسى ) — صفحة 647

مساهمون:

ص٦٤٧
بَد از نخوت جاه بدتر شود * چو گردد قوى مار اژدر شود
ز بدگوهران چشم نيكى مدار * كند بچهء مار هم كار مار
مكن رنجه در كار بد اصل دل * نشد زر به اكسير استاد گِل
بالاخره در شبى از شبهاى اربع « 1 » و تسعين و تسعمائه [ 994 ه / 1586 م . ] كه شاهزادهء سپهر مرتبه در انبساط و عشرت با امراى غدّار و نفاق‌پيشگان لئيم كردار به تجرّع بادهء خوشگوار و پيمودن اقداح راح ريحانى بسربرده در انتهاى بزم كه جهت استراحت به خلوتخانهء خاص خراميد آن لئيم‌زادهء دنى بر عادت مأنوسه به دلك اعضا و مالش دست و پاى همايونش ، كه آرزوى بوسه دادن اعيان جهان بود ، بر وسادهء عظمت و شوكت غنود . چون پيشكاران حراس همايونش رخصت استيناس از بساط انتباه برچيدند آن حرامزادهء پرخطا از درگاه عرش اشتباه بيرون آمده نوبتداران و حارسان را به فريب آن كه امشب يكى از شاهدان به خدمت شاهزاده مشرّف خواهد گشت رخصت انتشار ارزانى داشت . بعد از آن مراجعت نموده آفتاب سپهر دين و دولت را به زخم خنجر جانگداز در كسوف ابدى متوارى گردانيده عالمى را از اين فعل ناپسند قرين نوحه و زارى و فغان و سوگوارى در خاك و خون [ 327 الف ] نشانيد غافل از آن كه ، شعر :
هر كه پا در مَضِيْق مكر نهاد * عاقبت سر به باد خواهد داد
غدر ماريست كو ، دو سر دارد * هر يكى گونه‌گون خطر دارد
اين سر ار خصم را كند دل‌ريش * آن رساند ضرر به صاحب خويش
افسوس از آن گل بوستان خلافت كه در نوبهار جوانى برى از كامرانى نخورده صرصر خزان نااميدى اوراقش بر خاك فنا منتشر گردانيد . فغان از آن نونهال جويبار سلطنت كه در اوايل نشو و نما دست بيداد زمانه از بن و بنيادش بركشيد ، شعر :
آن گل كه هنوز نو پديد آمده بود * نشكفته تمام باد قهرش بربود
در دهر بسى اميد در خاطر داشت * اميد دراز و عمر كوتاه چه سود
امّا آن سفلهء شوم كردار بعد از اقدام بر شهادت آن نونهال بوستان حيدر كرّار تن آن نازنين شاهزادهء عالىمقدار به خون آغشته به دواجى پيچيده هم در آن شب پناه به معشوق شرارت‌نهاد خويش برده در جوار وى مخفى گرديد . على الصباح كه از اثر تيغ زرّين شعاع مهر دامن سپهر نيلى به خون آغشته اطراف جهان از خون شفق مالامال گرديد و جوش و خروش بيداران صبح در ماتم نجوم ثاقب به ذروهء كيوان رسيد ساقيان شاهزادهء مرحوم بر عزم صبوح بر روش هر روزه شموع و
هامش
( 1 ) - ف ، م : ثلث .