يكى از آن جمله آن كه در آن سال زمستان در غايت سختى و برودت مىگذشت و از شدّت برودت و تواتر نزول باران و برف و انجماد احوال اهالى اردو در نهايت تعب و مشقّت گذران بود . با اين حال نرخ حبوبات و تسعير مطعومات از لحوم و دسوم در غايت تصاعد و غلاء بود و به غايت ناياب . چنان كه در ولايت قهستان و ديگر ولايات قريبه به قلعه از تواتر ورود آرد و حبوبات « 1 » به تنقيص انجاميد . غلاء درجهء اعلا گرفت . ارزن و گاورس يك من به دويست دينار خريد و فروخت مىنمودند و از گندم و جو همين نامى مذكور مىگرديد . ديگر از كثرت نزول برف طريق آمد و شد مشهد مقدّس و ديگر ممالك مسدود بود و علاوهء برودت هوا [ 310 الف ] قحط و غلاء در اردو شيوع يافته هيمه و كاه وجود عنقا داشت ؛ چنان كه در آن ولايت و ولايات ديگر قريب بدان ولايت از اشجار رطب و ميوهدار اثمار نمانده بود .
ديگرى از اسباب نجات محصوران آن بود كه پادشاه نوجوان شاه عبّاس صفوى و علىقلى خان سپاهى گران از قزلباش و خراسان جمع آورده غوريان را معسكر سپاه فيروزى دستگاه گردانيده بودند و همگى همّت والانهمت بر آن مصروف داشتند كه اطراف و حدود سپاه عراق را فرا گرفته خيول و جمال و بغال اهل اردو را به باد نهب و و تاراج ببرند و تجار اطعمه و ذخيره و آرد و حبوبات را به هرجا يابند به قتل رسانند و اگر انتهاز فرصتى افتد بر سبيل شبيخون دستبردى نمايند . به هر تقدير در استيصال و تنقيص ذخاير آن جماعت سعى موفور به ظهور آوردند .
ميرزا سلمان و سپاه عراق بر اين قضايا اطّلاع يافته دفع ايشان را اهمّ از تصرّف قلعهء تربت دانستند . صبحى كه خورشيد خاورى از تنگناى مشرق بر سرير افق متمكّن گرديد و از فروغ رأى عالم آرايش سپاه انجم در اطراف آفاق ناچيز و مفقود گشت ، نظم :
چو زد روز بر تيرهشب گردوار * سپيده برآمد چو گرد سوار
هوا نيلگون شد چو تيغ نبرد * چو رخسار بددل زمين گشت زرد
سپاه عراق به استصواب ميرزا سلمان در ركاب شاهزادهء نوجوان سلطان حمزه ميرزا در ظلّ رايت پادشاه مؤيّد شاه سلطان محمّد به قصد استيصال نهال دولت عباسى - كه چشم روزگار مبيناد - از ظاهر قلعهء تربت اوتاد خيام رفع و قلع نموده به صوب دار السّلطنهء هرات رايت اقتدار مرتفع گردانيد . ( 213 ) بعد از ارتحال آن سپاه و طىّ منازل راه ، مرشد قلى خان مرتبهاى ديگر به تعمير برج و باره امر فرموده بر بروج و جداراتى كه از صدمهء توپ صفت هباء منثورا گرفته بود به تجديد به صفت بروج مشيّده موسوم گردانيد [ 310
هامش
( 1 ) - ف : بازاريان .