تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الصفويه ( فارسى ) — صفحة 502

مساهمون:

ص٥٠٢
بلدهء شماخى قامت خويش به لباسهاى گوناگون آراسته با پوستينى سمور و كمر و خنجر و شمشير مذهب به آئين و زينت تمام بر اسبى گرانمايه نشسته بر نيّت احرام ملازمت شاهزاده القاص ميرزا متوجّه كرياس گردون اساس گرديد . و چون كوكبهء وى از دور مشاهدهء نوّاب شاهزاده گرديد ميزان غضبش اشتعال يافته در حال نزول از مركب چون به پايبوس مبادرت نمود ، در آن وقت نظر سياست اثر شاهزاده القاص ميرزا بر آن ابو الفضول كار ناشناس افتاد ، چوبهء تير خدنگ قضا كردار قدر سوفار در كمان آورده بر سمت سينه‌اش گشتاد داد ؛ به نوعى كه از مهرهء پشتش عبره نموده در ديوار قرار گرفت . [ 233 الف ]
چو پيكان ببوسيد انگشت او * گذر كرد بر مهرهء پشت او
قضا گفت : احسن ، قدر گفت : زه * فلك گفت بستان ، زمان گفت : ده
القصّه ، بيگ‌اوغلى به همان زخم از پا فتاده ، آرزوى صحبت به گور برد . پس از آن نوّاب شاهزاده مجددا به عريضه‌اى به خدمت پادشاه گردون توان ارسال داشته ، در آن عريضه قيد نمود كه « عجب از طبيعت فردوس رتبت شهنشاهى كه بندگان بيگ‌اوغلى را بواسطهء جسارت بر آن طلب بىنسبت به جزايش نرسانيدند و ممهدا به اين قسم تكليفى را كه مقدور اين ضعيف نبود امر فرمودند . به هر حال چون صبر بر اين واقعه از قوّت مكنت چون منى مسلوب بود ، لا علاج بر اين نوع ذلّتى اقدام رفت . اميد كه اين فعل كه از فقير بلا اختيار به صدور آمده مقبول طبع خلد آئين پادشاهى گردد . » و آن عريضه را كسان و رفقاى بيگ‌اوغلى به درگاه جهان‌پناه برده ، واقعه را معروض داشتند ، انّه موصل الى المقصود .

111 گفتار در توجّه محمّد خان به درگاه سلاطين پناه و ذمّهء خود را برى ساختن از عصيانى كه ساير بود بر السنه و افواه

چون به عنايت و توفيق الهى و تائيد و اقبال بىزوال ظل اللهى محمّد خان تكلو به يمن مقدم مكرّم شاهزادهء ميمنت صفات سلطان محمد ميرزا دار السلطنهء هرات معمور و آبادان گردانيد و رعايا و عجزهء خراسان را به انوار معدلت از تيرگى جور و اعتساف نجات بخشيد ، رايت نصفت و رعيت‌پرورى به ايوان كيوان رسانيد ، مساجد و مدارس و