ملايكمطاف امامزادهء واجب التعظيم از خاطر همايون سر زده بعد از تشريف وصول به آن آستان كعبهنشان و تقسيم لوازم زيارت و مراسم عرض حاجت تا دامغان و على بلاغى بر سبيل صيد و سير نهضت نموده به دار السّلطنهء قزوين معاودت نمودند و در آن بلدهء جنّتنشان قشلاق همايون قرار يافته لواى عيش و نشاط بر فراز اعلى عليّين برافراختند .
در آن مقام خير انجام خبر عصيان القاص ميرزا مذكور گشته مرتبه مرتبه به تواتر محقّق گرديد و نيز بر السنه و افواه ساير بود كه بهرام ميرزا كه والى ولايت همدان و خوزستان بود به هواى استقلال و سركشى سالك سبيل عليل عصيان و مخالفت گرديده عنقريب بر مركب عناد و فساد است . و ايضا محمّد خان شرفالديناوغلى از خراسان دل دگرگون نموده شاهزادهء عالىمقدار سلطان محمّد ميرزا را بر سرير بلدهء هرات به هواى استقلال متمكّن گردانيده هوس سلطنت خراسان او را از اين دولت روى گردان دارد .
[ 232 ب ]
چند روزى اين سه خبر موحش بر السنه افواه اهل اردو و ساير و داير بود تا از آنجا كه كمال اقبال تائيد ايزدى اين دولت ابد قرين بود ، بهرام ميرزا و محمّد خان به درگاه فلك اشتباه آمده رفع دغدغهء خاطر اشرف گرديد . آمدن محمّد خان به درگاه سلاطين پناه از مساعدت زمان مأمول است .
امّا سبب تغيير مزاج و انحراف القاص ميرزا از اين دولت بىزوال آن چنان است كه شخصى از اويماق استاجلو مسمّى به بيگاوغلى كه در اعداد امرا منتظم بود داعيهء آن نموده بود كه يكى از سراياى پادشاه مرحوم غفران دثار را كه در حجلهء تربيت القاص ميرزا به سر مىبرد به عقد ازدواج درآورد . و اين مطلب به عرض پادشاه جهان رسانيد .
آن حضرت بدين وصلت راضى گشته بر طبق مدعاى وى پروانچهء اشرف در ارتكاب اين امر به القاص ميرزا - كه در آن زمان به حكم پادشاه زمان فرمانفرماى ممالك شيروان بود - صادر گرديد . و چون فرمان جريان به مسامع جلال نوّاب القاص ميرزا رسيد ، طبيعت با نزهتش از جرأت بيگاوغلى منزجر گشته به پاداش اين جسارت تأديب وى در خاطر خطير مصمّم گردانيد و از روى اعراض در عريضهء جواب فرمان واجب الاذعان قلمى فرمود كه « بندگان بيگاوغلى را به اين جانب ارسال دارند تا به مطلوب خويش فايز گردد . »
پادشاه جهان سخن شاهزاده القاص را حمل بر صدق نموده اصلا به خاطر همايون نرسانيدند كه طبيعت فردوس رتبت وى از اين طلب گستاخانه آزرده گردد . لاجرم بر طبق خواهش شاهزاده ، بيگاوغلى را نزد وى فرستاد و بندگان بيگاوغلى بعد از وصول به
روضة الصفويه ( فارسى ) — صفحة 501
مساهمون: ميرزا بيگ جنابدى
ص٥٠١