پادشاه جهان اين مقدّمات اصغا نموده بر فوت آن بندهء دولتخواه متأثر گرديده و قشون وى را به ايالت شيراز با ابراهيم خان ، ولد كچل بيگ چامشلو ، تفويض فرمودند . امّا بنا بر آنكه از حسن سلطان رىشهرى تجاوز بىاندازه رخ نموده بود ، در مظالم بر پادشاه عادل واجب بود . ايضا اگر امر نافذ به اطلاق وى به عمل مىآمد باز موهم آن بود كه طريق عصيان و كفران پيموده حصانت مقام او را در ورطات سركشى سرگردان نمايد ، به مضمون آنكه ، نظم :
رخنهگر ملك سرافكنده به * لشكر بدعهد پراكنده به
از مصدر غضب اثير لهب شحنهء قهر به قتلش مأمور گشته ، به انواع تعذيب به بئس المهاد قرار گرفت و آن ولايت يكباره از اذيّت فساد وى ايمن گشته ، رعايا و متوطنان آن ديار در مهار امنوامان آسودند و بعد اليوم به دعاى دولت ابد رطب اللسان مىبودند .
105 كلام در تسخير ولايت تفليس و مملكت خوزستان و انتظام دادن الوس كلهر و ديگر وقايع
موكب همايون پادشاه دشمن گداز بعد از فراغ خاطر از قشلاق تبريز به هنگام آنكه جبال و قفار روزگار از وزيدن نسيم عنبر شمايم فروردين چون ساحت فردوس برين نضارت و خرّمى گرفت ، به ييلاق سرلق عنان اقبال معطوف داشته در آن مقام روحافزاى فرحبخش رايت اقبال به اوج ناهيد برافراشت و غازى خان تكلو كه سابقا از توهّم غضب پادشاهى بر مركب فرار در خدمت سلطان روم راه آن مرز و بوم سپرده بود و تا آن زمان به ملازمت داراى روم اشتغال مىنمود ، در آن ولا از كردار خويش نادم گشته اقبال مثال در آن ييلاق به موكب جاه و جلال پيوست و پادشاه بندهنواز مراجعت وى را به قبول بندگى تلقّى نموده مشمول عاطفت بيكرانه گرديد و الكاى ساليان و محمودآباد از اعمال شيروان به اقطاع وى مقرّر داشته رخصت انصراف بدان محال ارزانى داشتند . آنگاه رايت فتح آيت [ 222 الف ] در شهور سنهء سبع و اربعين و تسعمائة [ 947 / 1540 م ] به عزم تسخير تفليس و توابع متوجه آن حدود گرديد و به مجرّد وصول رايات اقبال آيات بىمنازعتى آن مملكت مرتبهء ديگر داخل محروسهء ممالك گشت .
در آن مقام القاص ميرزا و درويش محمّد خان والى شكى به درگاه سلاطين پناه آمده