ميرزا و آغزيوار خان گشته از باقيات اعمال زمان ايشان مبلغى كلّى از رعايا و ارباب بلده و بلوكات طلب مىداشت ، تا آنكه خبر قتل صوفيان خليفه و مقهور شدن سپاهش به هراة رسيده به تواتر انجاميد . [ 201 ب ]
محرّك تقدير ، منتقم جبّار ، مظلومان ستمديده را در حركت آورده ، اعنى جمهور رعاياى هرات و توابع اجتماع نموده خاطر بر آن قرار دادند كه خون نور الدّين احمد اصفهانى را هدر نموده و در وقتى كه آن خون گرفته در حمام بود جملهء رعايا و سوفيّه وى را به قتل رسانيدند ، بيت :
كه زد به فرق كسى سنگ ظلم كاخر كار * به دست مردم مظلوم سنگسار شد
و بعد از قتل وى خضر چلبى كه نايب مناب و وكيل مىزيست ، با رعايا سلوك نيكو پيش گرفته به مدارا و مواسا با ايشان طريق حسن عمل مىپيمود و با امير حسن استرآبادى كه در آن اوقات منصب قضاى دار السّلطنهء هرات به وى متعلّق بود ، در حراست و متانت شهر اهتمام ورزيده برج و باره و خندق و آنچه محتاج اليه تعمير بود در عمارت آن كوشيده در محافظت شهر مساعى جميله به ظهور رسانيد ، و مردم بلوكات هرات را نيز تكليف آمدن شهر نموده برخى انقياد ورزيدند و كثيرى از طلب ايشان تخلّف نموده از مقام در شهر گرفتن ابا نمودند ؛ مثل ارباب و اعيان زيارتگاه ؛ چه ، مقدّم ايشان خواجه احمد زيارتگاهى و برادران وى از اتباع صوفيان خليفه اذيّت بسيار ديده به تحميلات بىحساب مؤاخذه گرديده بودند و باز توهّم آن داشتند كه اگر در شهر مقام گيرند به حوالات و تكليفات نامقدور مقرّر گردند ، لاجرم سالك طريق خلاف شده بسيارى از رعايا و سكّان ديگر مواضع به تبع وى از مقام گرفتن در شهر استنكاف ورزيدند .
در آن وقت كه خواجه احمد با خضر چلبى و ساير حارسان هرات اظهار خلاف نموده ربقه از رقبهء اطاعت دور داشته بود ، برادر بزرگ وى خواجه مباركشاه در شهر مقيم بود و با خضر چلبى و امير حسن قاضى در زىّ دولتخواهان و مطيعان سلوك مىنمود . امّا باتّفاق امير محبّ منكال كه به حكم پادشاه زمان كلانترى و پيشوايى رعاياى بلده و بلوكات به وى متعلّق بود در خفيه به خواجه احمد پيغام گذرانيد كه « سوار و پيادهء بسيار جمع نماى و به هنگام آنكه وقت تقاضا كند خويش را به شهر رسان تا خضر چلبى و [ 202 الف ] امير حسن را با متابعان و غازيان از ميان برداشته ، مسرعى نزد عبيد خان ارسال داريم و وى را بر سرير فرماندهى هرات متمكّن گردانيم . »
مدّت چند روز اين انديشهء معصيت پيشه در ميان آن جماعت مرموز بوده تا به موجب حديث صحيح « كل سر جاوز الاثنين شاع » اين تدبير مقرون به فساد مسموع بسيارى از كبير و صغير گشته بالاخره ابو طاهر ولد سلطان ابراهيم امينى كه در آن وقت از جملهء