نيزههاى ثعبان آثار و تيغهاى خونبار از عقب صوفيان خليفه به هيئت اجتماعى فدوىوار بر سپاه اوزبك تاختن آوردند و چندانكه به شپهء تير در برابر حملات ايشان اشتغال نمودند و از آن تاختن و نيزورى متقاعد نمىگرديدند تا به تكرار اين حال اكثرى از آن مبارزان نامى و بادپايان گرامى زخم تير ديده از كار بازماندند و از اوزبكيّه جمعى كثير نيز هدف نيزهء غازيان شيرگير گرديده جهان را بدرود كردند .
شدّت و صعوبت آن معركه به مرتبهاى انجاميده بود كه بىتكلّفات منشيانه و اغراق [ 200 ب ] شاعرانه ، تا سپهر بر دور اين كرهء مستدير در دوران است مانند آن حادثه مشاهده ننموده و تا بهرام خونآشام معركهء رزم تمهيد داده ميدان مهابت مهلكه در خاطر نگذرانيده .
از عبيد خان منقول است كه از روى انصاف تقرير مىنموده كه معارك صعب بسيار ديده بود و در ورطات مهلكه بسيار افتاده ، آن خوف و انديشه كه در اين رزم بر من مستولى گشته بود هرگز گمان نبرده بودم ، چنانچه اگر يك دفعهء ديگر قزلباش را قدرت حمله آوردن مىبود جمله ترك نام و ننگ نموده قدم در باديهء فرار مىنهاديم .
امّا چون ارادهء ازلى بر مغلوبيت ايشان تعلّق گرفته بود جمله از زخم تير با مراكب از كار بازمانده بودند . بالاخره بعد از كشش و كوشش بسيار سپاه اوزبك بر لشكر صوفيان خليفه غالب آمده ، بسيارى از غازيان مجاهد عرضهء تير گرديده مركبشان نيز به سهم سهام خونآشام از رفتار ماندند . صوفيان خليفه با معدودى چند به قلعهء ويرانهء عبدلآباد تحصّن نموده حركة المذبوحى به فعل مىآوردند و سپاه اوزبك پيرامن آن حصار فروگرفته همچنان از طرفين لحظهاى از حرب نمىآسودند . و چون آن قلعهء ويرانه از متانت و ذخيره چون منزل فرومايگان از سامان عارى بود ، لا جرم بعد از انقضاى اندك زمان ، اوزبكيّه زور آورده صوفيان خليفه به قيد اسار گرفتار گرديده ، زنده نزد عبيد خان بردند .
از حضّار آن معركه به تواتر منقول است كه چون صوفيان خليفه به قلعهء عبدلآباد متحصّن گرديد عبيد خان امر فرمود كه وى را زنده نزديك او آوردند ؛ چه ، از وى صفات عجيبه استماع نموده بود و از اوضاع و اطوارش آثار جنون هويدا بود و افعال مضحكه از وى به صدور مىانجاميد . از اين جهت ميل ديدار و گفتارش نموده ، امر فرمود كه وى را زنده به حضور آوردند . و چون به قيد اسار گرفتار آمد چندانكه تكليف ملازمت عبيد خانش مىنمودند ابا نموده قتل خويش را مسئلت مىنمود . و چون خواستند كه شاء ام لا به خدمتش رسانند خود را بر زمين افكنده مىفرمود كه « چشمى كه جمال فرزند امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب ، صلوات اللّه عليه ، ديده باشد حاشا كه بر روى تابعان يزيد اندازد . » و از رفتن به نزديك خان به غايت دورى مىجست . بالاخره يكى از
روضة الصفويه ( فارسى ) — صفحة 447
مساهمون: ميرزا بيگ جنابدى
ص٤٤٧