تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الصفويه ( فارسى ) — صفحة 340

مساهمون:

ص٣٤٠
منقضى گرديد و منتظران را از ورودش يأس حاصل گشت نوّاب خانى پير احمد بيگ و اسحاق بيگ و قاسم بيگ مهردار را با جمعى كثير از خواصّ خويش به وثاق آن شهرهء آفاق فرستاد تا خدمتش را گرفته در قلعهء اختيار الدّين محبوس ساختند و در ساعت جهات و منال آن حضرت ، آنچه اسم شىء بر آن اطلاق رود ، با جهات متابعانش غارت يافته صفت
هَباءً مَنْثُوراً
« 1 » گرفت و به غايت اذيّت آن حال به بعضى از مصاحبان و همسايگان رسيده از اموالش اثر نگذاشتند . امير محمّد آن روز و آن شب در حصار اختيار الدّين محبوس مانده اين بيت در سلك نظم كشيد و نزد امير خان فرستاد ، بيت :
به تيغ ظلم مرا مىكشى و خواهى ديد * كه عاقبت چه كند با تو خون ناحق من
امّا هيچ فايده بر آن مترتّب نگرديد و از غايت قساوت قلب از خون بىگناه آن سيّد انديشه ننموده صباح روز ديگر امير جمال الدّين عطاء اللّه محدّث نزد امير خان رفته التماس مخلص وى نموده بر آن التماس نيز اثرى مترتّب نگشت ، بيت :
باد است نصيحت كسان در گوشم * امّا بادى كه آتشم تيز كند
القصّه سخن آن زبدهء آل رسول به سمع قبول اصغا ننموده در روز چهارشنبه هفتم رجب به هنگام صبح صادق قاسم مهردار را به قلعهء مذكور فرستاد تا آن سيّد فاضل را به درجهء شهادت فايز گردانيد و روزى ديگر خواجه شاه حسين خيابانى و بعضى ديگر از سالكان طريق مسلمانى از امير خان استجازه حاصل نموده جسد وى را از قلعه به خيابان بردند و بعد از غسل و تكفين و صلات و تلقين در كوه مختاران ، كه مقبرهء آباء ايشان بود ، به خاك سپردند . اميرخان بعد از اين واقعهء شنيعه به دو روز اصحاب و اقرباى آن [ 144 ب ] سيّد مقتول را تسلّى داده به دست اعتذار ابواب لطف و مرحمت بر روى روزگار ايشان بگشود . و بعضى از كتب آن جناب را به امير خورد كه از اقربا و داماد آن حضرت بود بازداد . بعد قلى بيگ قورچى را به درگاه عالم پناه فرستاده عرضه داشت كه : « امير محمّد بن امير يوسف دفتر حقوق تربيت خدّام سدّهء
هامش
( 1 ) قسمتى از آيهء بيست و سوم سورهء فرقان و آيهء ششم سورهء واقعه .