تاختن برد . از وحشت تيغ برّان و دهشت خدنگ جانستان آن پادشاه سكندر توان وحوش و سباع با هم آميخته به هر طرف هراسان از يكديگر بىخبر به چراگاه عدم شتافتند و از عداوت هم آسوده سواى فكر اطلاق آرزويى نداشتند . از وقوع آن جمعيّت استحالهء اجتماع ضدّين « 1 » باطل و ناظران هنگامه به منطوق
كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ
« 2 » قايل ، محبوسان آن دايره بيرون از محيط بقا و محصوران آن مضيق غرابت انتما محاط به خطّهء عدم و دايرهء فنا گشتند .
القصّه پادشاه شير شكار به هر ضربتى از شمشير ، شيرى در بيشهء هلاك [ 102 الف ] انداختى و به هر انداختن تيرى نخجيرى به چراگاه عدم روان ساختى .
آهوان شوخ چشم را به مطمح نظر مرحمت از آن بحر مكرمت چشم سياه و ددان بسيار خشم را كلمهء العفو جارى ساخته ، افواه شيران غرّنده را از روى اضطرار سر بر خطّ فرمان و پلنگان درنده را دل پر از درد و تن پر از داغ . و چون اندك زمان به كشتن وحشيان اوقات هميون صرف گرديد به طريق معهود امرا و سران سپاه - على تفاوت مراتبها - تا آحاد جيوش در جرگه در حركت آمده به تيغ راندن و صيد افگندن مشغول گشتند . در آن روز طرباندوز چهل و پنج هزار آهو و نخجير و گرگ و روباه و پلنگ و خرگوش و دوازده هزار گور از ضرب حسام خونآشام و سهام اجل فرجام پادشاه سپهر احتشام و عساكر گردون مقام به ذبح و قتل رسيده به اهتمام تواچيان عظام بر اشراف و كرام آن ولايت ذوى الاحترام منقسم گرديد .
پس از اين شكار نامدار دو نوبت ديگر پادشاه دادگر در حدود ساوه و تفرش به امر صيد پرداخته ، نوبت اوّل شانزده هزار نخجير و آهو و گور و مرتبهء ديگر پانزده هزار وحوش و سباع به قتل رسيد ، نظم :
چو رأى خسرو بهرام تدبير * نمايد عزم صيد گور و نخجير
ملايك گوييا نخجير رانند * به سوى صيدگاه او رسانند
و گرنه إنس و جنّ را نيست مقدور * كه آرند اين قدر صيد از ره دور
در تضاعف اين عيش و كامرانى جناب سيف الانامى از ولايت دار المرز مراجعت نموده ده هزار تومان كه از وجوه تقبّل امير عبد الكريم و آقا محمّد روز افزون نقد نموده بودند مصحوب ايشان به درگاه عرش اشتباه رسانيده
هامش
( 1 ) ف : چندين .
( 2 ) رحمن : 26 .