تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الصفويه ( فارسى ) — صفحة 177

مساهمون:

ص١٧٧
تمام داشت . چون از توجّه رايات اقبال آيات آگاه گرديد از ميان سپاه خود كسانى را كه بر جرأت و جلادت ايشان اعتمادى دانست و در معركهء نبرد مكرّرا ايشان را آزموده بود برگزيد و به خيال آنكه از راه خدعه و فريب شايد كارى از پيش برد كمينى اختيار نموده انتهاز فرصت مىجست ، مثنوى :
عزيمت كرد روزى عنكبوتى * كه بهر خود كند تحصيل قوتى
به جايى ديد شهبازى نشسته * ز قيد دست شاهان بازرسته
به گرد او تنيدن كرد آغاز * كه بندد پرّ و بالش را ز پرواز
زمانى كار در پيكار او كرد * لعاب خود همه در كار او كرد
چون آن شهباز كرد از وى كناره * نماندش غير تارى چند پاره
موافق اين ابيات ، امير حسين كيا در خيال محال در آن مكمن فريب بنياد با اعيان متعلّقان و متابعان ، انتهاز فرصت مىنمود . در آن اثناء فوجى از غازيان نامدار و نهنگان لجّهء پيكار ، كه ميدان حرب را مجلس لهو و لعب مىپنداشتند و روز مصاف را خوش‌تر از شب زفاف مىانگاشتند ، به كمينگاه او رسيده بين الجانبين آتش پيكار بالا گرفت و گرد معركهء قتال چون سحاب متراكم پردهء مهر و ماه گرديده از هر طرف گروهى [ 62 الف ] انبوه عرضهء تيغ و تير گرديد . بعد از كشش و كوشش بسيار نكبت و ادبار بر مفارق سپاه رستمدار بيخته ، حسين كيا و مراد بيگ جهان‌شاه‌لو با اتباع و اشياع از تدبير داهى خويش شرمسار به حصار استا پناه بردند . قلعهء استا نيز در متانت به مثابه‌اى بود كه چون اين حصار فيروزه‌فام مصون بودى از كمند نوايب ايّام و چون فراز سپ . طاير اوهام . شرفاتش در ارتفاع با ثريّا هماواز و حضيض خندقش در انحطاط با ثرى دمساز ، نظم :
حصارى نه ، كوهى به فرّ و شكوه * كه ديده ز سنگ تراشيده كوه
چنان سوده‌اش كنگره بر سپهر * كز آنجا به پهلو گذر كرد مهر
ز ديوارهايش برآورده سر * ستاره چو دستار نظاره‌گر
نهرى عظيم در دامن آن كوه جريان داشت [ كه ] آبشخور اهل قلعه و آن سپاه بودى و بدان نهر آب از خندق مستغنى افتاده بود . القصّه حسين كيا از چنگ شيران رزمجوى بدان حصن حصين تحصّن جسته تا ابواب حصار چون ابواب فتوحات دارين بر خود مسدود گردانند . پس بر