آثار ، آن پست فطرتان را چون اختر ادبار به حضيض پستى روى نهادى . گاه از دود شعلهء قارورهء نفطى ديدهء زندگانى مستحفظان نصفت و ابيضت عيناه متّصف گرديدى و گاه از سحاب منجنيق دمبهدم سنگ اندوه بر مفارق اين نامداران باريدى ، شعر :
ز هر دو طرف اهل ناموس و نام * تنآسودگى كرده بر خود حرام
كسى كوسر از باره كردى برون * به تيرى ز بالا شدى سرنگون
ز پايان چو سر برزدى بر چَپَر * به سنگى پريشان شدى مغز سر
نهنگان لجّهء وغا و شيران بيشهء هيجا سپرهاى فراخ دامن بر سر كشيده چون باد از موج خيز خندق به ساحل خاكريز رسيده و به سان دعاى مستجاب به كمند وثوق بر فراز آن حصار راه بالا گرفتند .
در آن وقت از سحاب هيجاى مخالفان ، تير و سنگ رعد چون باران و تگرگ متقاطر گشته به هر تيرى شيرى و به هر سنگى نهنگى بر دامن خاكريز افتاده به شهادت فايز مىگرديد و دلاوران ديگر ، به يمن و اقبال پادشاه دينپرور ، پاى بر فراز قتيلان گذاشته به دستيارى كمند دست در شرفات حصار زدند و حصارى بدان متانت از روى جبر و قهر مفتوح گردانيدند . قهرمان غضب اثير لهب پادشاه عجم و عرب به قتل آن ديو ساران فرمان داده صغير و كبير و برنا و پير ايشان عرضهء تيغ و تير گرديدند و زبان تقدير ملك قدير مصدوقهء
كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ
« 1 » به گوش هوش ساكنان آن حصن حصين رسانيده در آن حصار صامت و ناطق نگذاشتند . -
لِمَنِ الْمُلْكُ [ الْيَوْمَ لِلَّهِ ] الْواحِدِ الْقَهَّارِ
. « 2 »
چون خسرو صاحبقران از تسخير گلخندان و قلع و قمع بنيان زندگانى آن ديو خصلتان ، خاطر خطير فارغ گردانيد رايت شوكت و عظمت به صوب قلعهء فيروز كوه مرتفع ساخت . [ 61 الف ] آن حصار نيز از متانت به مرتبهاى بود كه عقل سليم و طبع مستقيم ، تسخير آن را بر سبيل قهر و غلبه از مقولهء امتناع مىشمرد . الحقّ قلعهاى چون سپهر برين از خرق و التيام برى و صعود بر آن چون عروج بر سپهر ، بيرون از حيّز مكنت آدمى و پرى ، نظم :
يك قلعهاى ديد كز محكمى * ازو داشت اين كاخ مينا كمى
حصارش به چرخ برين توأمان * سوى كنگرش كس نبرده نشان
هامش
( 1 ) رحمن : 26 .
( 2 ) غافر : 16 .