تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام زين العابدين ( ع ) ( تحليلى از زندگانى امام سجاد ع ) ( فارسي ) — صفحة 262

مساهمون:

ص٢٦٢
و همچنان امام عليه السلام مىگفت : « من » تا آنجا كه مردم صداى ناله و شيون برآوردند و يزيد ترسيد از اين كه فتنه و آشوبى بپاشود و پيامد ناگوارى داشته باشد ، زيرا كه سخنان امام عليه السلام يك انقلاب فكرى در مردم به وجود آورد ؛ به خاطر آن كه امام ، خود را به مردم شام معرفى كرده بود و از آنچه نمىدانستند آنها را آگاه ساخته بود . اين بود كه يزيد ناچار به مؤذنش دستور داد تا اذان بگويد و بدان وسيله سخن امام را قطع كند ، مؤذن شروع كرد به اذان گفتن همين كه گفت : « اللّه اكبر . » ( 1 ) امام عليه السلام رو به مؤذن كرد و گفت : « خدايى را بزرگ شمردى كه هيچ چيز با او قابل قياس نيست و او با هيچ يك از حواس درك نشود و هيچ چيز بزرگتر از خدا نمىباشد . » همين كه مؤذن گفت : « اشهد ان لا إله إلا اللّه . » امام على بن حسين عليه السلام فرمود : « به اين كلمه گوشت ، پوست و خون ، مغز و استخوانم گواهى مىدهند . » و چون مؤذن جملهء « اشهد انّ محمدا رسول اللّه » را بر زبان آورد ، امام عليه السلام رو به يزيد كرد و فرمود : « اى يزيد ! بگو ببينم اين محمد جدّ من است يا جدّ تو ؟ پس اگر بگويى جدّ توست دروغ گفته‌اى و اگر مىگويى جدّ من است ، پس چرا عترت او را كشتى . . . ؟ » « 1 » ( 2 ) يزيد با شنيدن اين سخنان خاموش ماند و جوابى نداد ، زيرا كه پيامبر گرامى اسلام جدّ امام زين العابدين عليه السلام بود اما جدّ يزيد ، ابو سفيان ، دشمن
هامش
( 1 ) مقتل الخوارزمى : 2 / 242 .