بود ، اين منظره را مسلم جصّاص ( گچكار ) توصيف كرده ، مىگويد : ابن زياد مرا براى مرمّت دار الامارهء كوفه احضار كرده بود و در آن ميان كه مشغول گچكارى درگاهيهاى كاخ بودم ناگهان سر و صدا از تمام شهر كوفه بلند شد ، از يكى از خدمتگزاران كاخ پرسيدم :
- « چه خبر است ، مىبينم كوفه يك پارچه سر و صداست ؟ » - « الآن سر يك فرد خارجى را مىآورند كه بر يزيد خروج كرده بوده است ! » - « آن خارجى اسمش چه است ؟ » - « حسين بن على . . . »
مسلم ، مىگويد ، همين كه نام حسين را شنيدم از آن خدمتگزار فاصله گرفتم و بطورى لطمه به صورت خود زدم كه ترسيدم چشمانم از كاسه بيرون شوند دست از گچكارى كشيدم و از كاخ بيرون آمدم تا به كناسهء كوفه رسيدم ، همين طور كه ايستاده بودم و مردم انتظار رسيدن اسيران و سرهاى بريده را مىكشيدند ، ناگهان چهل شتر نمودار شد كه زنان و كودكان را حمل مىكردند و چشمم به على بن حسين عليهما السلام افتاد كه بر شتر برهنهاى سوار بود و از رگهاى گردنش خون جارى بود و او اشك مىريخت و مىفرمود :
( 1 )
يا امّة السّوء لا سقيا لربعكم * يا امة لم تراع جدّنا فينا
لو انّنا و رسول اللّه يجمعنا * يوم القيامة ما كنتم تقولونا
تسيرون فينا على الاقتاب عارية * كانّنا لم نشيّد فيكم دينا . « 1 »
اى مردم بد كردار خداوند باران رحمتش را بر سرزمين شما نبارد ، اى
هامش
( 1 ) حياة الامام الحسين : 3 / 333 .