تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام زين العابدين ( ع ) ( تحليلى از زندگانى امام سجاد ع ) ( فارسي ) — صفحة 227

مساهمون:

ص٢٢٧
امام زين العابدين عليه السلام و نوادهء پيامبر ( ص ) حضرت زينب دختر امير المؤمنين عليه السلام در آن خيمه بودند ، همين كه امام زين العابدين عليه السلام سخنان پدر بزرگوارش را شنيد دانست كه امام چه مىگويد : گريه گلويش را گرفت و سكوت اختيار كرد - بطورى كه خود آن حضرت مىگويد - دانست كه بلا نازل شده است و اما عقيلهء بنى هاشم احساس كرد كه برادر عزيزش و ديگر كسانش آمادهء شهادتند و تن به مرگ داده‌اند ، قلبش درهم فشرده شد ، به جانب آن حضرت شتافت در حالى كه جامه بر تن چاك زده و اشك از چشمانش فرو مىباريد در مقابل برادر ايستاد و سخنانى را كه از پاره‌هاى جگرش برمىخاست بر زبان آورد ( 1 ) و گفت : « اى واى من ! كاش مرگ ، مرا نابود مىساخت و زندگانى را از من مىگرفت ، حسين جان مولاى من ! اى يادگار گذشتگان ! تو تن به مرگ داده‌اى و از زندگانى نااميد شده‌اى ؟ امروز جدم رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - و مادرم فاطمهء زهرا و پدرم على مرتضى و برادرم حسن از دنيا رفتند ! اى يادگار گذشتگان و فريادرس بازماندگان ! » امام حسين عليه السلام از روى مهر و محبت نگاهى به خواهر كرد و فرمود : « خواهرم مبادا ! شيطان ؛ حلم و بردبارى تو را از ميان ببرد . » حضرت زينب ( ع ) در حالى كه رنگ از چهره‌اش پريده بود و مصيبت قلب رءوف و غمزده‌اش را درهم مىفشرد رو به برادر كرد و گفت : « اين مصيبت بيشتر دل مرا مىآزارد و بر غمم مىافزايد كه تو راه چاره را بر خود منقطع و بسته بينى . » زينب عليها سلام پس از آن كه يقين پيدا كرد كه برادرش كشته خواهد