سلسلهء افترا را معنعن « 1 » به حارّ و جارّ « 2 » بمحلة ، « 3 » و محلّه به شهر مىرسانيدند .
شعر [ 1 ]
كلّ من احرق يوما كدسه * يتمنّى حرق اكداس الامم « 4 »
گماشتگان ديوان بمحض آن اسناد بىاسناد در كوچه و برزن ، بر زن و مردى كه مصادف مىگشتند ، در آويخته ايشان را در سر اسواق « 5 » بدون دستاويز از پا در آويخته زر مطالبت مىكردند ، و ايشان هم بجاى هميان عين « 6 » هميان « 7 » عين « 8 » با حسرت بىشمار بر نطع « 9 » رخسار مىشمردند ، و با لهبات « 10 » لهيات « 11 » نقد جان مىسپردند [ 2 ] . الحاصل خيار « 12 » و جبار « 13 » از اجبار آن قوم جبّار ختّار « 14 » ، و فرط تعدّى ، تغدّى « 15 » و تغذّى « 16 » از لخت « 17 » جگر مىنمودند ، و كبار و صغار از
هامش
[ 1 ] - ط ، ندارد .
[ 2 ] - نو . ط ، از كلمهء و ايشان . . . تا اينجا را ندارد .
( 1 ) - باصطلاح محدثين حديثى كه در سند آن گفته شود فلان عن فلان عن فلان . . . ( فرهنگ نظام ) اسم مفعول فعل رباعى مجرد برساخته از مادهء ( عن ) .
( 2 ) - از اتباع است ( منتهى الارب ) نظير دستادست . گرماگرم .
( 3 ) - محلة ، محل ، مكر ( ر ب ) جهانگشا :
از همسايه بمحله و از محله به مملكت .
( 4 ) - هر كسى كه سوخته شده است روزى خرمن او آرزو دارد سوختن خرمنهاى مردمان را :خواهد كه خرمن تو بسوزند نيز * هر مدبرى كه سوخته شد خرمنش( ناصر خسرو . يادداشت آقاى دكتر محقق )
( 5 ) - ج سوق ، بازار .
( 6 ) - كيسهء زر .
( 7 ) - روان شدن ( ر ب ) .
( 8 ) - چشم .
( 9 ) - گستردنى از اديم ، ( ر ب ) .
( 10 ) - سوزشها .
( 11 ) - ج لهاة بفتح اول ، كام . ( ر ب ) .
( 12 ) - گزيدگان .
( 13 ) - باطل و رايگان ( ر ب ) .
( 14 ) - غدار . ( ر ب ) .
( 15 ) - چاشت خوردن ( ر ب ) .
( 16 ) - خوردن ( ر ب ) .
( 17 ) - پاره ( برهان ) .