سخن مر سرى را كند تاجدار * سريرا كند هم سخن تاجدار
و در اوقاتى كه پادشاه با جنوس « 1 » جيوش خبوس « 2 » منظر ، وجه ناضر « 3 » و رايت ناصر را به سمت « داغستان » متوجه ساخته مشغول استقراى « 4 » قراى « 5 » « قراقيطاق » مىبود ، چون بكرّات و مرّات صورت نكرات « 6 » احوال او در مرآت خاطر اقدس مرتسم گشته غيار « 7 » غيار [ 1 ] « 8 » عقيدت از شمائل حالات شاهزاده لائح « 9 » و غبار نكر « 10 » و خيلاء « 11 » از مخائل « 12 » خيالات او لامح بود ، حكم مطاع باستحضار او منفذ گشته و در حين ورود او بموقف حضور بخطاب
« خُذُوهُ فَغُلُّوهُ »
« 13 » در سلسلهء اهل قيد انسلاك يافته بخلاخيل الرّجال « 14 » مخلخل « 15 » گرديد .
الحبس قصر لكلّ جزل * و القيد خلخال كلّ فحل « 16 »
و الخطب كالضّيف لا تراه * ينزل إلّا على الاجلّ « 17 »
هامش
[ 1 ] - مج عيار .
( 1 ) - ج جنس ( ر ب ) .
( 2 ) - شير ( ر ب ) .
( 3 ) - تازه . با آب . نيكو ( ر ب )
( 4 ) - از جايى به جايى رفتن ( ر ب ) .
( 5 ) - ج قريه ، دهكده .
( 6 ) - ج نكرة بفتح اول و دوم و سوم ، اسم از انكار ( اقرب الموارد ) .
( 7 ) - پارچهء زرد كه يهودان بر جامه نزديك دوش مىدوزند تا معلوم شود كه از قوم يهود است ( غياث اللغات ) .
( 8 ) - تغيير ( از ر ب ) .
( 9 ) - آشكار .
( 10 ) - منكر از هر چيزى ( ر ب ) .
( 11 ) - كبر و بزرگ منشى ( ر ب ) .
( 12 ) - ج مخيله بفتح اول و چهارم و كسر سوم ، ابر كه آن را بارنده پندارند ( ر ب ) مظنهء : گويند فيه مخائل النجابة ( ذيل اقرب الموارد ) .
( 13 ) - بگيريد او را پس غل كنيد او را ( آيهء 30 سورهء الحاقه ) .
( 14 ) - خلاخيل . ج خلخال . پاىبرنجن ( ر ب ) و از خلاخيل الرجال ، زنجير مقصود است .
( 15 ) - يو ، مخلل و ظاهرا متخلخل ، خلخال بر نهاده . و مخلخل جاى خلخال است از ساق .
( 16 ) - بازداشت كاخى است هر جوانمردى را و بند پاىبرنجن هر نرى است
( 17 ) - و مصيبت همچون مهمانست كه نبينى او را فرودآيد جز بر بزرگقدرتر .